داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
پدر و مادر الدوز از هم جدا شده بودن؛ مادر به روستای پدریاش رفته بود و پدر، اولدوز را به همراه همسر جدیدش به شهر کوچکی برده بود. اولدوز اجازۀ انجام هیچکاری را در خانه نداشت. روزی نامادری اولدوز از خانه خارج شد و به او تاکید کرد که حق انجام هیچ کاری را ندارد. بعد از رفتن نامادری اولدوز متوجۀ حضور یک کلاغ سیاه در حیاط خانه شد. کلاغ آرامآرام به او نزدیک شد و با او به سخن گفتن پرداخت. اولدوز از تنهایی خویش و سختگیریهای نامادری سخن گفت و کلاغ به او قول داد که یکی از بچههای خود را برای بازی با اولدوز نزد او بیاورد و اولدوز نیز برای شاد کردن کلاغ، قالب صابونی به او هدیه کرد. بعد از نهار، وقتی پدر و نامادری در خواب بودند، اولدوز به حیاط رفت تا بچۀ کلاغ را تحویل بگیرد. دوستی اولدوز و کلاغ از آن پس آغاز شد و به ماجراهای بسیار ختم گردید.