داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
رمان حاضر، ماجرای عشق و زندگی دختری به نام «ترانه» است. «ترانه» دختری بسیار زیبا، از یک خانوادة متموّل است. او و پسری از خانوادة متوسط به نام «داریوش» عاشق هم هستند. پدر ترانه به دلیل فاصلة طبقاتی، با ازدواج آنها مخالفت میکند. ترانه روزی با گزارش دوستش «نازنین» که داریوش را در فرودگاه با دختری دیده بود، به مدّت دو سال از وی دوری میکند. تا اینکه متوجّه میشود که دختر مورد نظر، خواهرزادة داریوش، «ندا» بوده است. بعد از رفع سوء تفاهمات و مخالفت پدر ترانه، به دلیل پولدار شدن داریوش، آن دو تصمیم میگیرند با هم ازدواج کنند. امّا «کامبیز» پسرعموی ترانه، داریوش را کشته و محکوم به اعدام میشود و ترانه نیز وارد تیمارستان میشود. ترانه، بعد از بهبودی حالش توسط ندا و همسر وی «محسن»، با پیرمردی روشنبین به نام آقای «صالح» آشنا میشود. آن دو، موقع برگشتن از گورستان که داریوش دفن شده، تصادف میکنند. پیرمرد فوت کرده و ترانه مرگ مغزی شده و اعضایش اهدا میشود و قلبش به جوانی به نام «داریوش» پیوند میخورد.