آموزش پیشدبستانی
آموزش پیشدبستانی
بهار بود و هوا گرم و آفتابی. میان سبزههای کنار رودخانه، تخم سفید و بزرگی تکان خورد و ترک برداشت و غاز قشنگ و کوچولویی به دنیا آمد. او تنها بود و به راه افتاد تا مادرش را پیدا کند. به برکه رفت و از قورباغه پرسید: مادر من تو هستی؟ اما قورباغه گفت: نه کمی آن طرفتر، یک دم و دو تاگوش دید. سلامیکرد و پرسید: مادر من تو هستی؟ اما گربه گفت: نه. چند قدم جلوتر از آقای سگ پرسید، اما او هم گفت من مادر تو نیستم کمی دورتر دو پای نارنجی دید؛ درست مانند پاهای خودش! با تعجب پرسید: مادر من تو هستی؟ خانم غاز پاسخ داد: من مامان تو هستم، منتظرت نشستم، بدو بیا کنارم که خیلی دوستت دارم.