داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
در این داستان دختری با پسرداییاش نامزد میکند. طی یک حادثه ساختگی این پسر از زندگی دختر خارج میشود و «دریا» به دنبال واقعیت ماجراست. در این راه، دوست صمیمیاش و دایی دوستش به او کمک میکنند تا سؤالات دریا جواب داده شود. در بخشی از این رمان میخوانید: «فقط نگاش کردم با خونسردی گفتم: به تو ربطی نداره. دستشو بلند کرد یک کشیده زد به همون جایی که دفعه پیش زده بود. کل بدنم یخ کرد، بهجز صورتم که میسوخت از ضربهای که خورده، قلبم هر لحظه که به شهاب نگاه میکردم، خالیتر و یخیتر میشد. دیگه ازش توضیح نمیخوام...».