داستانهای اجتماعی
داستانهای اجتماعی
کلاس نقاشی تمام شده بود، اما «وشتی» هنوز روی صندلیاش نشسته بود و ورق نقاشیاش خالی بود. او هیچ علاقهای به نقاشی کردن نداشت، اما خانم معلم از او خواست که یک نقطه بکشد و پایینش را امضا کند، آنگاه نقاشی را قاب کرد و روی دیوار کوبید. وشتی که متعجب شده بود با خود فکر کرد که میتواند نقطههای بهتری بکشد. روزها گذشت و وشتی نقطههای بسیاری با طرحهای مختلف کشید. چند هفته بعد نمایشگاهی از نقطههای وشتی در مدرسه برگزار شد. او در نمایشگاه پسربچهای را دید که حسرت کشیدن نقاشی را داشت. او به وشتی گفت که نمیتواند حتی یک خط راست را بکشد. وشتی یک کاغذ به پسربچه داد و او در حالی که دستش میلرزید یک خط کج و کوله کشید، آنگاه وشتی به او گفت که امضایش کند.