داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
چشمهایش داشت از حدقه بیرون میافتاد. آن چند صفحه اول دفتر را پی در پی به عقب و جلو ورق میزد. همان چند صفحهای که مهناز با نوشتن و خط خطی کردن و گاه با اشک چشم، پر کرده بود. لبانش خشک شده و پیوسته، آب نداشته دهانش را فرو میبرد. نمیفهمید چه میکند؟ در هیجانی دست و پا میزد که تا آن وقت، احساس نکرده بود. حتی نمیدانست که باید چه کار کند یا به چه بیندیشد؟