داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
کتاب حاضر، ماجرای زندگی پزشکی است که در بخش اورژانس مشغول به کار است. او کار خود را با دقّت و شایسته انجام میدهد، تا اینکه روزی دختر جوانی را به بخش اورژانس میآورند. معدة دختر بر اثر خوردن قرص آسیب دیده است. چند روز بعد، دختر که چشمان سیاهی دارد، فوت میکند. مرگ دختر چشم سیاه که دکتر را دلدادة خود کرده بود، برای او بسیار ناراحت تمام میشود و دکتر برای فرار از فراق او، به مواد پناه میبرد. او کار و خانوادة خود را رها کرده، مدّتی بیهدف و سرگردان در مکانهای بسیار نامساعد زندگی میکند، مدّتی در قبرستانی به عنوان قبرکن مشغول به کار میشود و در اتاقی مجاور سقاخانه مسکن برمیگزیند. به تدریج او با دیدن ماجراهایی و ملاقات با افراد مختلف، مسیر زندگی را بازمییابد و به آغوش خانواده باز میگردد و برای ادامه تحصیل، راهی بیمارستان میشود.