داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
غوغایی از شور، عشق و بیم و هراس جانش را به ولوله انداخته بود. موتورش را هم از دست داده بود و مجبور بود برای دیدن مریم، مدام پول تاکسی بدهد. آه که چقدر خوب میشد تا موتورش را داشت و اگر مریم، عشقش را میپذیرفت، میتوانست او را پشت ترک موتورش بنشاند و با هم به خارج شهر بروند و طبیعت زیبای اطرافشان را تماشا کنند. چقدر دلش هوای طبیعت وطنش را کرده بود. هوای طبیعت گرم شهر کوچکش را و زندگی کردن در غربت چقدر سخت بود. هر چند خیلی از آداب و سنتهای این کشور با کشور خودش برابری میکرد...