داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
از روزی که به نوغان رسیدم و با خارکن به زیارت بقعه آمدم و دیدمش، دیگر او بود و بقعه و محله نوغان. همه جا دنبالش میرفتم تا یکی از اهل نوغان را بیابم تا پا پیش بگذارد. چند روز بود که صبح به صبح اول طلوع برای سلام به بقعه به یاد و سفارش پدر مرحومم میآمدم و سلام میکردم و به جای رفتن پی رزق و روزی، میایستادم تا ببینمش. به جای نقاشی که پیشه و کسب بود کارم بود، کارم شد نظر بازی و یافتن یک راوی دل که قدم جلو بگذارد. حال سطل و قلم رنگ لاجورد نقاشی برای من فقط بهانه بود. مدام سرگشته در ولایت نوغان میچرخیدم.