مادربزرگها - داستان اعتماد به نفس در کودکان - داستان خودپذیری - داستان
مادربزرگها - داستان اعتماد به نفس در کودکان - داستان خودپذیری - داستان
این داستان درباره پسربچهای است که همه اطرافیانش او را به عنوان پسر خوب، آرام و نترس میشناختند. آن پسربچه خیلی خوب نقاشی میکشید، همیشه خودش دندانهایش را مسواک میزد و با دوستانش بازی میکرد، اما فقط در ظاهر اینطور به نظر میرسید که او پسربچهای نترس و آرام است. پدر و مادر پسر بیشتر اوقات او را در خانه تنها میگذاشتند، آنها فکر میکردند که بچه آرام و نترسي دارند و این در حالی بود که پسر از تاریکی میترسید و... .