داستانهای کودکان و نوجوانان
داستانهای کودکان و نوجوانان
آقای "ویلیام" پرکار پسری به نام «جیمز» داشت. جیمز یک موش خانگی داشت که با آن بازی میکرد. او اسم موشش را پرخور گذاشته بود، چون گاهی اوقات آن قدر غذا میخورد که نمیتوانست از تونلش رد شود. اما جیمز دوست داشت با پدرش بازی کند و اوقاتی را با او بگذراند، اما آقای ویلیام وقتی برای بودن با جیمز نداشت. او سخت کار میکرد تا تمام احتیاجات جیمز را فراهم کند. اما جیمز ترجیح میداد به جای اسباببازی و امکانات دیگر، پدرش را داشته باشد. تا این که یک روز جیمز چارهای اندیشید. خداوند، انسانها را آفریده تا به صورت خانواده زندگی کنند. او دست دارد که پدر و مادرها و بچههایشان، با هم باشند و وقتشان را با یکدیگر بگذرانند و از با هم بودن لذت ببرند.