داستانهای کوتاه فارسی حفاظت محیط زیست - داستان زباله و زبالهزدایی - داستان
داستانهای کوتاه فارسی حفاظت محیط زیست - داستان زباله و زبالهزدایی - داستان
«یلدا»، روستای مادریاش را خیلی دوست دارد، روستای «داران» که دایی و مادربزرگش در آن زندگی میکنند نزدیک دریای خزر است و سرشار از درختان زیباست. او هر سال با پدر و مادرش به آنجا میرود. این بار هم در تعطیلات به آنجا رفتند. اما یلدا و دوستانش متوجه چیز ترسناکی میشوند. یک کوه زباله نزدیک دریاست و هر شب هیولايی ترسناک از آب بیرون میآید و گَرد خواب را بهسمت روستاگردی عجیب فوت میکند و از زبالهها میخورد و به دریا بازمیگردد، آنها میفهمند این گَرد، مردم روستا را به خوابی عمیق فرو میبرد. آنها حالا باید راهی پیدا کنند که از شر هیولا راحت شوند اما هیچکدام از بزرگترها حرفشان را باور نمیکنند پس خودشان دستبهکار میشوند... .