برف - داستان داستانهای ترکی
برف - داستان داستانهای ترکی
وقتی بچهها از مدرسه به سمت خانه بازمیگشتند هوا خیلی سرد شده بود. شبِ قبل، اداره هواشناسی اعلام کرده بود که قرار است هوا سرد شود و باران و برف ببارد. موقع راه رفتن از دهان بچهها بخار بیرون میآمد. «یسنا» گفت: ببین نفسهایمان در هوای سرد به صورت بخار درمیآیند. «سرکان»، دست خواهرش را کشید و گفت: خواهر، خیلی سردم شده، لطفا تندتر بیا... .