داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«سروناز» با ترسولرز از اتاقش خارج شد و به اتاق «خاتون» رفت که در آرامش پای سجادهاش نماز میخواند. خاتون وقتی متوجه حضور نوهاش شد که میگفت زلزله آمده است. خاتون، سروناز را آرام کرد و او را مطمئن ساخت که زلزلهای در کار نیست و دایی «وحید» با بچههایش در اتاق مشغول بازی فوتبال هستند. سروناز، پدرش را زمانی که به دنیا آمده، از دست داده است و مادرش «لیلی» او را بسیار سخت بزرگ کرده است، او به خواست مادرش سخت درس میخواند، اما... .