داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
«مهسا» و برادرش پس از گرفتن كارنامه تحصيليشان از پدر و مادرشان ميخواهند كه به مسافرت بروند. آنها قبول ميكنند و سوار قطار ميشوند. در شهر جديد خبر استخدام شدن پدر مهسا در آن شهر به آنها داده ميشود اما مهسا دوست ندارد در آن شهر بماند و از دوستانش جدا شود. مادر كه مشغول آرام كردن مهسا است متوجه دزديده شدن كيفش به دست يك پسربچه نميشود اما يكآن پدر صحنه را ميبيند و فرياد ميزند. پليس پسرك را دستگير ميكند و مادر با شنيدن زندگي او تصميمي ميگيرد كه زندگي پسر را تغيير ميدهد.