داستانهای تخیلی درختها - داستان
داستانهای تخیلی درختها - داستان
در یک بازار، کنار یک درخت، بزی آش شلهقملکار درست میکرد. درخت صبح تا شب غرغر میکرد و از کارهای بزی ایراد میگرفت. روزها گذشت و غرغرهای درخت همچنان ادامه داشت. اما یک روز بزی هرکاری میکرد صدای غرغر درخت درنمیآمد. برای همین به سراغ همسایهاش رفت و علت سکوتش را پرسید و با او صحبت کرد. بزی فهمید که درخت هیچ دوستی ندارد و کسی تا به حال با او حرف نزده است، و همیشه غر میزند. برای همین یک نیمکت از درخت خشکی ساخت و زیر درخت سبز گذاشت تا مشتریها روی آن بنشینند و آش بخورند. از آن به بعد مشتریها از سایة درخت و بلندی او تعریف میکردند و با او دوست شده بودند. بزی و درخت هم شاد و سرحال کنار هم زندگی کردند. داستان تخیلی حاضر برای کودکان گروه سنی «الف» و «ب» تهیه شده است.