داستانهای مذهبی - قرن 14
داستانهای مذهبی - قرن 14
نماز مغرب است و خورشید به فراز کبود سرود خود رسیده است. در حال نمازیم که ترنم باران، رساتر از صدای امام، با زمزمههایی روشنتر از کلمات، گوش و هوش از سرمان میرباید. شیخ احمد بخارایی که سلام میدهد و نماز پایان میگیرد، به جانب نمازگزاران بر میگردد. این بار چهرهاش درخشانتر است. لبخندی پهناور از نگاه نافذ و چهرهی آفتاب سوختهاش چونان آمرزشی یک باره با چشمهای من گره میخورد. از بی حواسیام در نماز خجل میشوم.