داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
سفر دلیل میخواهد. این که سفر من چرا آغاز شد، بیشتر شبیه آن بود که گویی قلبم یا هر چیز دیگری که ثقل احساس به آن آویخته است، دیگر دنبالم نمیآمد. دلم از دور دستها کشیده میشد و پی رهایی بال میگستراند. مقصد نمیدانست، حال که از کیفیت بودنش گریزان بود. با شک در مسیر زیستن قدم میگذاشتم. هر روز به شیوه بودنم و زندگی آسوده نمای اطراف نامطمئنتر میشدم. نه شیوه انبوه مردمان را همسو با خود میدیدم و نه آنچه میدانستم برای یک زندگی نو کافی بود. دیدن صورتهای تراشیده و کراواتهای رنگ به رنگ آدمهای در قطار که هر صبح آرام به محل کارشان میرفتند، صفحه مغزم را سیاه میکرد.