داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«با مرگ پدرش، امیدی به زندگی نداشت، خسته و غمگین روی صندلی پارک نشسته بود، که ناگهان صدای فریاد دخترکی توجهش را جلب کرد. باد سرد پاییزی چادر دختر را با خود بردهبود. پسر بیاختیار برای گرفتن چادر از میلههای کنار استخر بالا رفت، و با زحمت فراوان چادر را از روی آب برداشت. از شدت سرما می لرزید، اما چشمان آبی رنگ دخترک و لبخند رضایتبخش او، تحملش را دوچندان میکرد. از آن پس هر روز به پارک میرفت تا شاید نشانی از دختر بیابد. و سرانجام رؤیای پسر به حقیقت پیوست. هر دو روی نیمکت چوبی پارک نشسته، و گرم صحبت شدند. دخترک خودش را«سارا» معرفی کرد و از علاقهمندیاش به نوشتن داستان سخن گفت. مرد هم یک نویسنده بود، پس این آشنایی غیرمنتظره را به فال نیک گرفت و به خواست دخترک یکی از قصههایش را تعریف کرد». این مطالب خلاصهای از یک داستان با عنوان«رؤیای ماهی قرمز» است، که در کنار 19 داستان کوتاه دیگر محتوای کتاب حاضر را تشکیل میدهند.