نسخه آزمایشی جستجو ورود | ثبت نام

سومین نشست تاریخ شفاهی کتاب برگزار شد | خانه کتاب و ادبیات ایران
- 1396/02/07 | بازدید 34

سومین نشست تاریخ شفاهی کتاب برگزار شد

سومین نشست از سری دوم سلسله نشست‌های «تاریخ شفاهی کتاب» عصر دیروز (6 اردیبهشت) با حضور ابوالقاسم اشرف‌الکتابی، مدیر انتشارات «اشرفی» و نصرالله حدادی، پژوهشگر در سرای اهل قلم برگزار شد.

به گزارش روابط عمومی خانه کتاب، در ابتدای این نشست، بوالقاسم اشرف‌الکتابی در معرفی خود گفت: اول مهر ماه سال 1303 در خوانسار و  در خانواده مذهبی به دنیا آمدم. پدرم معلم و خطاط بود. خانواده من نسل در نسل نویسنده، معلم و خطاط بودند. من در شش سالگی به مکتب خانه پدرم رفتم و درس خواندم.

وی ادامه داد:در مکتب خانه  قرآن، گلستان و بوستان سعدی را می خواندیم. من حدود 9 سالم بود که پدرم را از دست دادم. 2 خواهر و 2 برادر دارم. من فرزند سوم این خانواده بودم. مادرم ملا باجی بود و به دختران درس می داد. ملا محمد علی نام پدرم و خاتون نام مادرم بود. بعد از فوت پدرم برای اداره زندگی ترک تحصیل کردم و وارد مغازه برادانم شدم. به عبارتی خوار وبار فروشی را شروع کردم. در آن سال ها جمعیت خوانسار بسیار کم بود و امورات ما از این مغازه می گذشت. 

اشرف الکتابی بیان کرد: در سال 1322 که حدود 18 ساله بودم به تهران آمدم و به دلیل علاقه ای که به کتاب داشتم سراغ کتاب رفتم.  نزد آقای جعفری حسابداری می کردم.  چندین سال کمک آقای جعفری بودم تا اینکه در  سال 1328 مستقل شدند. در سال هایی که با آقای جعفری همکاری می کردم ایشان مدیر کل بود و و من کارهای حساب داری ایشان را انجام می دادم. ماهی 80 تومان  به من حقوق می دادند. اما به در خواست آقای علمی  حقوق به من باهی 100 تومان رسید.

مدیر انتشرات اشرفی افزود: زمانی که جایگزین آقای جعفری شدم، حقوقم به ماهی 300 تومان هم رسید. زیاد کار می کردیم و منزل من آن موقع پامنار بودم و مادرم را پیش خودم آوردم. در سال 1329 ازدواج کردم. منوچهر پسر بزرگم یک سال بعد به دنیا آمد. در طول شبانه روز بیش از 17 ساعت کار می کردیم و بیمه نداشتیم. به آقای جعفری گفتم که دیگر نمی توانم کار کنم چون فشار کاری زیاد بود. اما آقای جعفری اجازه نمی داد از پیش او بروم. من از شدت کار اذیت می شدم.

وی ادامه داد: از آنجا بیرون آمدم  و چند مدت بیکار بودم و  تصمیم گرفتم خواربار فروشی باز کنم. در سه راه دلگشا  خواربار فروشی باز کردم و یک سال و نیم در آنجا کار کردم. تا اینکه آقای جعفری با آقای احمد علمی به مغازه من آمدند وگفتند که چرا مغازه باز کردی. باید بیای انتشارات امیر کبیر و پیش ما کار کنی. مجبور شدم تمام اجناس مغازه را فروختم به برای کار پیش آقای علمی رفتم.

اشرف الکتابی بیان کرد: زمانی که پیش آقای جعفری بودم با نویسندگان زیادی آشنا شدم. با آقای مهدی آذر یزدی آشنایی خوبی پیدا کردم. این آشنایی باعث شد بسیاری از کتاب های ایشان را چاپ کنم. در سال 1341 موفق به راه‌اندازی انتشارات اشرفی شدم. در آن زمان اتحادیه ناشران نبود و اداره خوارو بار جواز می داد. بعدا اتحادیه تاسیس شد و خود من هیئت موسس این اتحادیه بودم. نفر سوم بودم که جواز گرفتم.

این کتابفروش پیشکسوت بیان کرد: محمود بامداد به من مراجعه کردند که کتاب پدرم را چاپ کنیم. این کتاب «علم خلاق» بود و ما آن را چاپ کردیم.  تیراژ آن 2 هزار تا بود. کتاب بعدی که چاپ کردیم «فرهنگ خواص خوراکیان» بود که تیراژ آن به سه هزار نسخه رسیده بود. از دیگر کتاب هایی که چاپ کردیم «دایره المعارف» بود. افراد باسواد را جمع کردیم و این کتاب را در 1600 صفحه منتشر کردیم. این کتاب بسیار مورد استقبال مردم قرار گرفت. در آن زمان تلویزیون مسابقه اطلاعات عمومی گذاشته بود و باعث شد مردم به  سمت خرید این نوع از کتاب ها بروند. بعد از ما انتشارات دیگری هم شروع به انتشار دایرالمعاف کردند اما ما از این کار اصلا ناراحت نمی شدم.

وی عنوان کرد: در آن زمان موسسه فرانکلین هم به وجود آمده بود اما نه پیشنهاد همکاری با هم داشتیم و نه با هم کار کردیم. قراردادهای 10درصدی با همه نویسندگان می بستم. در آن زمان تیراژ کتاب ها به دو و سه هزار نسخه می رسید. طراحی جلد کتاب ها را به آقایان  تجویدی، قلی زاده، مثقالی می دادیم. برای کتاب ها بهترین چاپ و رنگ را در نظر می گرفتیم. و کتاب ها را به گراور گیتی می سپاردیم و بیشتر با چاپخانه های گلبن و گلشن کار می کردیم. از هر کتابی که خوشم می آمد چاپ می کردم. اگر کتابی فروش نمی رفت ناراحت می شدم و آنها را کیلویی 11 تومان به کارخانه مقوا سازی می دادم. برای قیمت گذاری کتاب، تمام هزینه ها را جمع می کردیم و آن را ضرب در 2 می  کردیم . می خواستیم کتاب ارزان به دست مردم برسد.

وی ادامه داد: وقتی کتاب جدید منتشر می شد از آن خوشم می آمد و به آن نگاه می کردم.  حس می کردم کار خوبی انجام داده ام. وقتی کتابم را دست کسی می دیدم خوشحال می شدم. کتاب های مذهبی را بیشتر هدیه می دادم. نهج البلاغه سه جلدی سپهری را هم ما چاپ کردیم. همچنین، در حوزه روانشاسی هم کتاب چاپ می کردیم. یکی از این کتاب ها « روانشناسی خودکشی » بود. کتاب های «خانه روشنی»، « توپ» و... غلامحسین ساعدی را چاپ کردیم. روزی هنگام رفتن به دفتر ایشان برای عقد قرارداد برای چاپ مابقی کتاب هایشان نیروهای ساواک به مغازه ام ریختن و مرا با خود بروند. از من بازجویی کردند که پیش ساعدی چه کار داشتم و بعد از سه روز آزادم کردند.





پر بازدیدها
بازدید 83135
متنی که به قول رهبر شهید انقلاب پس از هشتصد سال همچنان تازه است

برای مشاهده کلیک کنید

بازدید 81733
دوست دارم برای شرکت در نمایشگاه کتاب به تهران بیایم/ تجربه مسحورکننده هزارویکشب

برای مشاهده کلیک کنید

بازدید 79333
اگر ما راوی نباشیم نیویورک تایمز روایتش از «وضعیت فرهنگ در جنگ خاورمیانه» را مسلط می‌کند

برای مشاهده کلیک کنید

بازدید 79048
بی‌نهایت علاقه به حضور در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران را دارم/ شخصیت افسانه‌ای حسن صباح و ضرورت درک بیشتر از فرهنگ ایرانی

برای مشاهده کلیک کنید

بازدید 78803
«گزارش یک جشن» منتشر شد + دریافت متن

برای مشاهده کلیک کنید