کتاب «دیپلماسی ایران و قطعنامه 598» اثر جدیدی درباره سالهای پایانی جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و سپس مذاکرات صلح میان دو کشور تا معرفی عراق به عنوان آغازگر جنگ است که توسط ایرج همتی و داود صفایی فسخودی نوشته و از سوی انتشارات صفحه جدید منتشر شده است. پرداختن به مباحث جدیدی درباره قطعنامه 598 در این کتاب بهانهای شد تا با ایرج همتی، یکی از مؤلفان این اثر به گفتوگو بنشینیم. آثار پیش از این ایرج همتی در آغاز درباره چرایی نگارش کتاب «دیپلماسی ایران و قطعنامه 598» به دیگر آثاری که در این حوزه توسط دیگر مولفان به نگارش درآمده اشاره میکند و میگوید: «یکی از مهمترین نارساییهایی که در این آثار دیده میشد، این بود که نویسندگان کمتر به بررسی انتقادی رفتار دیپلماسی ایران پرداخته بودند. به عنوان نمونه کتاب منوچهر پارسادوست با عنوان «ما و عراق از گذشته دور تا امروز» یک اثر انتقادی در این باره است، ولی نقد نویسنده محدود به نادیده گرفتن دو چیز است؛ یکی فرصت خاتمه دادن به جنگ از موضع کسب امتیاز پس از آزادسازی خرمشهر و دیگری تحریم جلسات شورای امنیت سازمان ملل توسط ایران که به عقیده مولف امکان بهرهگیری مناسب از این نهاد جهانی را سلب کرد. بیش از این دو مورد، چیزی در نقد دیپلماسی ایران دیده نمیشود.» وی ادامه میدهد: «در کتاب محمد درودیان با عنوان «گزینههای راهبردی جنگ» نویسنده به ارزیابی سیاستها یا گزینههای تصمیمگیری کشور در مراحل اساسی جنگ (آزادسازی خرمشهر، تصرف فاو و صدور قطعنامه 598) میپردازد و نتیجه میگیرد که مشکلاتی در روند تصمیمگیری مرتبط با جنگ به وجود آمد، اما به چگونگی این مشکلات نمیپردازد و در ادامه مشخص نیست آیا نویسنده از موضع ادامه قاطعتر جنگ یا بهرهگیری از فرصتهای نسبی برای خاتمه جنگ با توسل به دیپلماسی دفاع میکند یا نه. نکاتی از این نوع در رساله دکتری حسین اردستانی با عنوان «تاثیر عوامل سطح داخل بر سیاست جمهوری اسلامی ایران (68 - 1358)» هم دیده میشود. آقای اردستانی در این اثر به شکل مناسبی به شکافهای موجود میان سیاستمداران و نظامیان در روند تصمیمگیری جنگ و تاثیر آن بر رفتار سیاست خارجی ایران میپردازد، ولی باز از موضع دفاع از عنصر قاطعیت در ادامه جنگ. در اینجا گمان میرود دیپلماسی، صرفا مرحله نهایی در توالی وقایعی است که در صحنه نظامی جنگ رخ میدهد تا آنگاه از طریق آن هدف ایران برای دستیابی به صلح شرافتمندانه تحقق یابد.» همتی میگوید: «مصطفی زهرانی در رساله خود با عنوان «تصمیمگیری مبتنی بر تغییر نظم دوم و پایان جنگ ایران و عراق» چارچوب ذهنی و روانشناختی حاکم بر نظام تصمیمگیری کشور در دوره جنگ را مورد نقادی قرار میدهد، اما وی این الگو و چارچوب را به شکل انضمامی و عینی در عرصه دیپلماسی جنگ یا روند سیاستگذاری کشور در حوزه جنگ و سیاست خارجی عملیاتی نمیسازد. زهرانی صرفا جابهجایی در پارادایم تصمیمگیری از الگوی جنگمحور به الگویی را مورد بحث قرار میدهد که به گمان وی شرط خاتمه جنگ است.» عیار واقعگرایی وی در ادامه میافزاید: «بهدلیل این نارساییها در پژوهشهای داخلی درباره جنگ، من و آقای صفایی نیاز دیدیم که با یک تعریف قابل عملیاتی شدن از مفهوم دیپلماسی و هم چارچوب تاریخی جا افتاده از رابطه دیپلماسی با جنگ یعنی چارچوب پیوستگی جنگ و سیاست که نتیجۀ تأملات کارل فون کلازویتس درباره سرشت اساسا سیاسی و اجتماعی جنگ است، به بررسی مورد به مورد رفتارها و اقدامات سیاست خارجی ایران به ویژه از منظر تصمیمگیری کلان کشور بپردازیم تا مشخصا به این پرسش پاسخ دهیم که آیا تحول معناداری در الگوی رفتار سیاست خارجی ایران از صدور تا پذیرش قطعنامه 598 و پس از پذیرش قطعنامه تا معرفی عراق به عنوان آغازگر جنگ در 18 آذر 1370 به وجود آمد؟ بنابراین تمرکز کتاب بر عملکرد دیپلماسی ایران در دو محور اصلی است؛ نخست در برخورد با قطعنامه 598 (قبل، حین و بعد از تصویب تا پذیرش آن) و دوم، اجرای بند 6 قطعنامه 598 درباره مسؤولیت جنگ و شناسایی متجاوز.» همتی در توضیح اینکه بر اساس چارچوب پیوستگی جنگ و سیاست به چه ابعاد جدیدی پرداخته شده، میگوید: «اول آنکه بر اساس این چارچوب به نظر میرسد درک چندان روشنی از طبیعت حقوقی دیپلماسی و قاعده بازی متفاوت آن در دوره جنگ وجود نداشت. جنگ اگرچه با هدف برخورداری از قدرت چانهزنی بهتر در مذاکرات نهایی صلح دنبال میشد، اما تنها بر پایه این تصور که تضمین کافی برای موفقیت صدرصد ایران در عرصه مذاکره فراهم آمده باشد. ببینید امروز در مذاکرات هستهای ایران و 1+ 5 خیلی راحت گفته میشود که ما به دنبال یک بازی «برد- برد» هستیم. ما تلاش کردیم نشان دهیم که در شرایط جنگ، به مذاکره به عنوان وضعیتی با نتایج احتمالی در توزیع «برد» نگریسته نمیشد. تصمیمگیران عموما در اندیشه تصاحب تمامی برد یا چنان سهم قاطعی از برد به سر میبردند که برای طرف مقابل، «باخت» یا برد ناچیزی باقی میماند و این در حالی است که قدرتها و بازیگران منطقهای و بینالمللی به دنبال بازی «باخت ـ باخت» برای هر دو طرف جنگ بودند.» این نویسنده ادامه میدهد: «نکته دیگر تصور از مذاکره در چارچوب سازمانهای بینالمللی است. مقامات کشور به مذاکره به عنوان روشی برای دستیابی به تنبیه متجاوز با رأی و نظر مجامع جهانی نگاه میکردند که در نهایت بر اساس انتظار اجرای عدالت استوار بود، اما شیوه مذاکره در چارچوب سازمانهای بینالمللی ـ صرفنظر از دستیابی یا دست نیافتن به اجرای عدالت ـ مبتنی بر الگوی حل مسأله است. در نتیجۀ این انتظارات، مقامات تصمیمگیرنده آنقدر درگیر طرحها و برنامههای عملیاتی با هدف دستیابی به برتری قاطعی برای خاتمه دادن به جنگ از موضع قدرتمند بودند که فرصت ملاحظه یا قضاوت درباره شرایط کمتر مطلوب بر اساس برتری نسبی و به حرکت درآوردن ابزارهای دیپلماسی بر اساس آن را نمیدیدند. مسألهای که در این کتاب دنبال شد نشان دادن این ضعفها و نارساییهاست.» وی یکی از مهمترین ابعاد این پژوهش را نشان دادن تغییر در شیوه حرکت دیپلماتیک ایران عنوان و اضافه میکند: «تا زمان پذیرش قطعنامه 598، دیپلماسی ایران عمدتا دستور کاری تاکتیکی را با هدف جلوگیری از تصویب قطعنامه تحریم تسلیحاتی از یکسو و جابهجایی در بندهای قطعنامه از سوی دیگر پیش میبرد اما به تدریج عیار واقعگرایی در رفتار دیپلماسی ایران بالا رفت. ایران درمییافت دیپلماسی فقط برای بیاثر کردن بازی دیگران نیست و دیپلماتها با جهانی یکدست با قواعدی ساده که صرفا بیانگر خواستها و مطامع قدرتهای بزرگ است سروکار ندارند. دیپلماسی عرصه پیوند خوردن موقعیتها، دستور کارها و ابزارهای متنوعی است و قدرتهای بزرگ هم همواره از توانایی شکل دادن به نتایج برخوردار نیستند. این درک، دستور کار دیپلماسی ایران را در جهت بهرهگیری از فرصتهایی که از خلال همکاری و تعامل مثبت با سازمانهای بینالمللی شکل میگرفت، متحول ساخت و به ایران امکان داد به حل و فصل بعضی از مهمترین مسایل باقیمانده از جنگ مانند تجدید اعتبار قرارداد 1975 الجزایر و اجرای بند 6 قطعنامه 598 و شناسایی عراق به عنوان متجاوز بپردازد.» این نویسنده و پژوهشگر دراین باره که در چارچوب مباحث این اثر تازه منتشر شده، چه نتایجی از وضعیت سیاسی و تاریخی ایران در آن سالها میتوان به دست آورد، توضیح میدهد: «نخستین نتیجه احتمالا دستیابی به افقهای تازهای برای فهم برخی از مسایل تاریخی ایران است تا از بازتولید این مسایل در حال و آینده جلوگیری شود. ایران در فاصله یک سال از صدور تا پذیرش قطعنامه 598 تقریبا از الگوی چانهزنی بر مبنای برد- باخت پیروی میکرد، اما در نهایت بر مبنای مصلحت و بقای کشور و نظام پیش رفت. دومین نتیجه اینکه تصمیمگیری مبتنی بر خطرات بقا یا احتمال شکست، مبتنی بر عقلانیت محدودی است، در حالی که در یک مدل عقلایی حتی احتمال نرسیدن به اهداف فرایند تصمیمگیری را تحت تاثیر قرار میدهد؛ بنابراین نیازی نیست تا چنین تصمیماتی را تا مرحله مواجه شدن با خطرات و احتمال شکست به تاخیر بیندازیم.» روند توسعه مطالعات جدی همتی درباره منابع اثر پژوهشی خود و همکارش با عنوان «دیپلماسی ایران و قطعنامه 598» میگوید: «تکیه بیشتر بر منابعی است که اغلب، ویژگیهای یک منبع دست اول را دارند؛ مانند کتابهای روزشمار جنگ که از سوی مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس منتشر شده و صرفا حاوی دادههای خبری و تفسیری رویدادهای جنگ به ترتیب وقوع آنهاست. منبع دیگر کتابهای خاطرات روزنوشت علیاکبر هاشمی رفسنجانی است که حاکی از نزدیکترین دیدگاه به زمان وقوع رویدادهای جنگ است. منبع دیگر برخی اسناد دیپلماتیک کشور در دوره جنگند که برای نخستین بار مورد استفاده قرار میگیرند.» وی ادامه میدهد: «منبع دیگر کتاب «به سوی صلح» نوشته خاویر پرز دکوئیار، دبیرکل سازمان ملل متحد در بیشتر سالهای جنگ است که به فارسی ترجمه شده و همچنین کتاب «مرد بدون اسلحه» از جیاندومنیکو پیکو، معاون وقت دبیر کل سازمان ملل که در سال 1999 انتشار یافت، ولی تاکنون در کشور ما نه ترجمه شده و نه مولفان در آثار پژوهشی خود از آن استفاده کردهاند. البته علاوه بر منابع دست اول، به تألیفات پژوهندگان جنگ هم ارجاعات زیادی داده شده است، اما خط اصلی بررسیهای کتاب در زمینه عملکرد دیپلماسی کشور عمدتا با تکیه بر منابع دست اول دنبال شده است. لازم به یادآوری است کتاب دکتر علیاکبر ولایتی با عنوان «تاریخ سیاسی جنگ تحمیلی عراق بر جمهوری اسلامی ایران» در زمره منابع بینابینی است؛ یعنی نه کاملا منبعی دست اول و نه اثری تماما تألیفی است که در موارد متعدد هم مورد استفاده قرار گرفته است.» همتی در پایان و در این باره که امروز مطالعات نویسندگان در حوزه جنگ به چه سمت و سویی میرود، میگوید: «در یک دوره بعد از جنگ شاهد اوجگیری آثار پژوهشی جدی درباره جنگ هستیم که آثار و پژوهشهایی که در آغاز این مصاحبه مورد اشاره قرار گرفت نمونههایی از این کارهایند. اما طی سالهای اخیر به نظر میرسد روند توسعه مطالعات جدی درباره جنگ تا حدود زیادی متوقف شده و بیشتر آثار بر ادبیات داستانی جنگ، بیوگرافی فرماندهان شهید و سایر شهیدان مطرح جنگ، تعدادی از گزارشهای عملیات، کتابهای اطلس، ادامه کتابهای روزشمار جنگ و هم ترجمه آثار نویسندگان خارجی درباره وقایع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و تا زمان اشغال کویت توسط عراق متمرکز شده است. در دانشگاهها هم بیشتر مطالعات موجود با غلبه تئوریهای مطرح درباره جنگ و صلح صورت گرفته و عموما درصدد اثبات و تأیید تجربی این تئوریهایند و چندان با بررسی مشروح رویدادهای جنگ به عنوان مطالعات «موضوع محور» سرو کاری ندارند. به عبارت دیگر واقعیات جنگ به صورت ابزاری برای اثبات تئوریهای شناخته شده درباره جنگ درآمده است. این مشکلات به محدود شدن افقهای مطالعه و نظریهپردازی درباره ماهیت، ابعاد و فرایند تحولات جنگ عراق علیه ایران منجر شده است.»