همزمان با ششمین روز هفته کتاب و به مناسبت ولادت حضرت زینب (س) «شب شعر و روایت پرستاری» برگزار شد.
به گزارش ستاد خبری سیویکمین دوره هفته کتاب جمهوری اسلامی ایران، همزمان با ششمین روز هفته کتاب و به مناسبت ولادت حضرت زینب(س) «شب شعر و روایت پرستاری» روز یکشنبه (بیستوهشتم آبان ۱۴۰۲) در مرکز جهاد دانشگاهی دانشگاه شهید بهشتی با حضور و شعرخوانی امید مهدینژاد، صابر قدیمی و حسین پورقلی و روایتهایی از مجید اسطیری، خاتون حسنی، منصوره رضایی، زینب رضی و عیسی محمدی برگزار شد.
این آیین با شعرخوانی امید مهدینژاد از کتابهای جدیدش که به تازگی در برنامه «در حلقه رندان» رونمایی شده بود، آغاز شد. او اشعاری در وصف پرستاران خواند و شعرخوانی را با یک شعر طنز به پایان برد که با استقبال حاضران مواجه شد.
این برنامه با روایت کرونایی خاتون حسنی که از قزوین برای شرکت در برنامه آمده بود، ادامه پیدا کرد. روایتی که ما را به دورانی برد که ترس و اضطراب جمعی را تجربه کردیم. دورهای که اگر ایثار و فداکاری کادر درمان نبود شرایط بسیار متفاوت و سختی را شاهد میبودیم.
خاتون حسنی که به شغل شریف پرستاری اشتغال دارد، در بخشی از روایتش فداکاری کادر درمان را اینگونه توصیف کرد: «بهمن سال 1398 را میگویم؛ همان زمان که این ویروس مخوف وارد سرزمین عزیزمان شد. همانطور که در کل جهان و کشور ما هم این ترس و استرس و وحشت موج میزد، این ترس و وحشت در محیط بیمارستانها بیشتر و بیشتر بود. اما با وجود همه نگرانی و استرسی که داشتیم، باید در بیمارستان کار میکردیم و فرقی نداشت که در واحد اداری کار میکنیم یا کادر درمان هستیم؛ زیرا همه با هم در ارتباط بودیم و بالطبع این وحشت همهگیر بود. اما کمکم به خودمان مسلط شدیم و قبول کردیم که در این محیط باید به مردم کمک کنیم. در این دوران بود که عشق و حس مسئولیتپذیری که در پرسنل و به ویژه کادر پرستاری موج میزد، بر ترسها و استرسهایمان غلبه کرد...» .
این روایت حاضران در این برنامه را به دوران هولناک کرونا برده بود که اشعار حسین پورقلی فضای مجلس را عوض کرد و صدای خنده حاضران شنیده شد؛ شعرهایی که در وصف پرستار و فضای مجازی بود. یکی از اشعار او که روایت عشقش به یک پرستار است اینگونه بود:
دلآویز و دل و دلبر پرستار/ برای اهل دل، ساغر پرستار
به چشم من که بودم مات چشمش/ دوایی شد شفاآور پرستار
چنین حداد گفته، پس بگوید/ به سوپروایزها، سرپرستار
به چشم آنکه در بستر فتاده/ بود والاتر از گوهر پرستار
پرستاران رز و زیبا و نازند/ نمیباید شود اصغر پرستار
بگویم نکتهای، گر نکتهدانی/ ز صد دکتر بود بهتر پرستار
نرو پیش مریض تخت دیگر/ منم بیمارِ تو، دلبر پرستار!
دل من چون شده بیمار، بدجور/ به خدمت میرسم با سر، پرستار
شنیدم یک خبر از تو، پس از آن/ شده چشمم فراوان تر پرستار
ندارم هیچ شکی با چنین درد/ مرا غم میکشد آخر پرستار
چرا رفتی چرا من بی قرارم/ چرا بگزیدهای همسر پرستار
در ادامه روایت طنز منصوره رضایی که در عنفوان جوانی عشق پرستاری بوده، خوانده شد که بخشی از آن را به این شرح بود: «...کار هر کس نیست پرستار شدن و درست است. من از عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی به این شغل شریف علاقه دارم، اما چند مشکل خیلی کوچک هم با آن دارم: مثلاً اگر بیمار و دارو و زخم و خون و جراحت و آمپول و این چیزها ببینم جیغ میزنم و خودم هم روی دست بقیه میافتم. یک مشکل دیگر هم این است که من و خواب چنان به هم وابستهایم که بادام و پوستش. مشکل دیگرم هم این است که اعصاب معصاب ندارم و نمیتوانم هم مردم را درمان کنم، هم مهربان و صبور و خوشاخلاق باشم و هم از عنفوان جوانی تا انتهای کهنسالی منتظر اجرای قانون تعرفهگذاری خدمات پرستاری بمانم.»
مجید اسطیری، داستاننویس هم بخشی از خاطرات دوره پرستاری خود را از شیوع آنفولانزای خوکی که در سال 88 نوشته بود، در این برنامه قرائت کرد: «دلم گرفته و اعصابم خرد است. چرا؟ چون احساس یک سرباز فراری را دارم. چهار پنج دفعه سعی کردم خاطراتم از دوران شیوع آنفلوآنزای خوکی سال 88 را بنویسم، اما نشد. من آن موقع دانشجوی ترم آخر پرستاری بودم، در دانشگاه علوم پزشکی خرمآباد. چرا نشد بنویسم؟ چون مدام با خودم گفتم، من فقط یک ماه تجربه کار پرستاری دارم و شاید این چندان شباهتی با واقعیت خشن و روزمره کار پرستاران کارکشته نداشته باشد. اما بالاخره خودم را راضی کردم؛ مگر چند تا نویسنده داریم که تجربه پرستاری در موقع شیوع یک بیماری واگیردار را داشتهاند، ولو فقط یک ماه!؟ و نوشتم...»
زینب رضی، پرستار بخش نوزادان یک بیمارستان هم در این نشست با اشاره به سختیهای کار پرستاری، روایتی از زندگی خود در میان نوزادان نارس را به تصویر کشیده بود که تحسین حاضران را برانگیخت: «رویم را کردم سمت نوزادم و سعی کردم از قصه تکراری پدری که به خاطر پول میخواهد بچهاش را ببرد و از ادامه درمان صرف نظر میکند، بگذرم و به نوزادم که تنفس خوبی هم نداشت و مدام اُفت اکسیژن داشت، برسم که اسمش را شنیدم. این سرو صدای پدر نوزاد من بود. بچهای که خیلی زودتر از موعدش و با بند نافی که سه دور، دور گردنش پیچیده بوده به دنیا آمده و حالا به دستگاه متصل است و نیاز به دریافت داروهای ریوی دارد تا نفس بکشد. ولی از شانس بدِ بچه در سرزمینی به دنیا آمده بود که به او اتباع میگویند و ...».
در ادامه هم اشعار صابر قدیمی پایانبخش این دورهمی ادبی بود. وی یک غزل و چند رباعی طنز خواند که بخشی از آنها بدین شرح بودند:
هر کس که به تو رسیده شاعر شده است/ درد سر من به دست تو سر شده است
مرفین به تو معتاد شده، دریابش/ لبخند تو تسکین مخدر شده است
ای دوست فرو نما تو آن را فوراً/ یک وقت نبیند اینِ ما را دشمن
ما لخت شدیم، پردهها را بکشید/ چون پرده بیفتد نه تو مانی و نه من
روپوش که نه، دو بال بر تن دارد/ شخ شخ شخ کفش او شنیدن دارد
گر درد کشیدهام، فدای سر او/ چون ناز پرستار کشیدن دارد
ای درد که گاه بر سرم میآیی/ امروز ندارم از تو من شکوایی
ای درد عزیز با تو ممکن شده است/ دیدار پرستار به این زیبایی
سیویکمین دوره هفته کتاب جمهوری اسلامی ایران با شعار «آینده خواندنی است» از بیستوسوم آبانماه آغاز به کار کرد و تا سیام آبانماه ۱۴۰۲ به کار خود ادامه میدهد.