ترانههای ویکتور خارا بیانیههایی پویا و جاندار علیه استثمار و تحقیر انسان بودند؛ بیانیههایی که بازپسگیری کرامت و استقلال را فریاد میزدند.
به گزارش روابط عمومی خانه کتاب و ادبیات ایران، بیستوهشتم سپتامبر ۱۹۳۲، در خانوادهای روستایی و فقیر در شیلی، پسری به دنیا آمد که سالها بعد نامش را «صدای زخمخورده مردم شیلی» نامیدند: ویکتور لیدیو خارا مارتینس.
مادرش زنی بود که ترانههای فولکلوریک میسرود و ویکتور کوچک را در آغوش شعر و آهنگ بزرگ کرد. نقش مادر در زندگیاش چنان پررنگ بود که پس از مرگ او، ویکتورِ جوان در افسردگی عمیقی فرو رفت و تصمیم گرفت کشیش شود؛ اما دو سال بعد، آن راه را رها کرد. پس از پایان دوران سربازی وارد دانشگاه شد و با شوقی تازه به مطالعه موسیقی بومی شیلی پرداخت و نوازندگی گیتار را کامل کرد.
در میانه این مسیر، فقر شدید کارگران، دهقانان و انبوه مردم فراموششده شیلی را از نزدیک دید. این رنجِ بیصدایان بود که دو ابزار آفرینشگریاش ویکتور یعنی واژه و گیتار را به سلاحی برای روایت بدل کرد. ویکتور خارا از آن پس شاعر و آوازهخوانی شد که صدای محرومان بود. از دل تلاشهای او جنبشی برخاست به نام «نوئوا کانسیون» (آواز نو)؛ جنبشی که هنر را از برج عاج به میان مردم آورد. در این راه هر نتی پژواکی از عدالتخواهی و بیداری بود.
زندگیاش که با فقر و کار آغاز شده بود، با آگاهی و تعهد ادامه یافت. با صدایی ساده اما نافذ، قصه انسانهایی را خواند که دیده نمیشدند؛ تغزلش دستان پینهبسته و قلبهای شکسته بود. او هنرش را در خدمت مردم و در برابر سلطه و نابرابری قرار داد و به جدیترین هنرمند حامی دولت مردمی سالوادور آلنده بدل شد. آشکارا در برابر امپریالیسم و دخالتهای خارجی، به ویژه عوامل ایالات متحده، ایستاد، دخالتهایی که سرنوشت ملتها را به سود قدرتهای بزرگ رقم میزدند.
ترانههایش بیانیههایی پویا و جاندار علیه استثمار و تحقیر انسان بودند؛ بیانیههایی که بازپسگیری کرامت و استقلال را فریاد میزدند. در صدایش امید ملتی میتپید که میخواست روی پای خودش بایستد.
اما با کودتای نظامی ۱۹۷۳ عوامل استبداد بر شیلی چیره شدند. ملتی که با دولت مردمی آلنده سر بلند کرده بود، دوباره به خمودی افتاد. کودتاگران چنان حجمی از بازداشتیها را رقم زدند که تنها استادیوم ورزشی سانتیاگو گنجایش آن همه انسان را داشت. هزاران نفر را گرد آوردند تا آنها را به سکوتی وادارند که معنایش همراهی با کودتا بود.
ویکتور خارا هم در میان آن جمع بود. چنان شناختهشده بود که از همان ابتدا هدف قرار گرفت. از دیگران جدایش کردند و با تحقیر زیر شکنجه بردند. برای آنکه یکی از دو سلاحش را از او بگیرند، دستانش را شکستند و با تمسخر گفتند: «حالا بنواز.»
اما ویکتور هنوز سلاح دیگرش را داشت: کلمه. آنگاه در میان آن فضای هولناک، کلماتش را چون مسلسل به سوی عوامل کودتا شلیک کرد. تسلیم نشد. برای آزادی و انسانیت ایستاد و شروع به خواندن کرد. اشعار و صدایش چنان کودتاچیان را به هراس انداخت که بیوقفه به سویش شلیک کردند. بارانی از گلولههای سربی بر پیکرش نشست تا اینکه از نفس افتاد.
پیکر ویکتور را با نشانههای فراوان از خشونت یافتند. پیکرش گواهی شد از کینه بیپایان امپریالیسم از کلمه و آگاهی. اما مرگش پایان نامش را رقم نزد. آن پایانِ حماسی و با شکوه به اسطوره بدلش کرد و نامش را از مرزهای شیلی فراتر برد و در درخشانترین جای حافظه جهانی نشاند. ویکتور خارا نماد شاعر و هنرمندی شد که حتی در دل شکنجه و گلوله نیز کرامت انسان را فریاد زد.
یکی آخرین ترجمههای فارسی از اشعار و ترانههای ویکتور خارا به قلم بابک زمانی است که در قالب کتاب «آکورد آزادی» توسط نشر چشمه منتشر شده است.
شعری از این کتاب را در ادامه بخوانید:
نجوای مردم در باد مرا فرا میخواند
و این باد مرا با خود میبرد
گرچه دژخیمان قلبم را میدرند و
نفسم را بند میآورند
به راستی شاعر سرودش را سر میدهد
تا آن زمان که روحم
از راه و مسیر مردم بخواند
اکنون و برای همیشه.