غسان کنفانی در «بازگشت به حیفا» تراژدی اشغال فلسطین را در قالب بازگشت یک خانواده به خانهای که بیست سال پیش از آن رانده شدهاند روایت میکند. سعید و صفیه پس از دو دهه به حیفا بازمیگردند و میبینند خانهشان در اختیار خانوادهای یهودی است و پسرشان که در جریان فرار جا مانده بود، اکنون یک سرباز اسرائیلی شده است.
به گزارش روابط عمومی و امور بینالملل خانه کتاب و ادبیات ایران، غسان کنفانی، نویسنده فلسطینی و یکی از تأثیرگذارترین چهرههای ادبیات مقاومت در جهان عرب به سال 1936 در شهر عکا به دنیا آمد. او در خانوادهای متوسط بزرگ شد و دوران کودکی را در فلسطین گذراند، اما در سال 1948، با وقوع نکبت (فاجعه فلسطین)، خانواده کنفانی نیز مانند دیگر فلسطینیان مجبور به ترک خانه و دیار خود شدند. آنها ابتدا به لبنان و سپس به سوریه رفتند. کنفانی در اردوگاه آوارگان فلسطینی در دمشق بزرگ شد و از نزدیک رنج آوارگی و از دست دادن وطن را تجربه کرد.
ضدیت کنفانی با استعمار و اشغالگری ریشه در همین تجربه تلخ داشت. فلسطین از سال 1917 تحت قیمومیت بریتانیا بود و در سال 1948، با حمایت قدرتهای غربی، رژیم صهیونیستی در قسمتی از این سرزمین اعلام موجودیت کرد. صدها هزار فلسطینی از خانه و کاشانه خود رانده شدند و هرگز اجازه بازگشت نیافتند. کنفانی در مصاحبهای چنین گفت: ادبیات برای او سلاحی برای روایت حقیقت بود؛ حقیقتی که رسانههای غربی سعی در پنهان کردن آن داشتند. او با نوشتن آثاری چون «بازگشت به حیفا» تلاش کرد صدای فلسطینیان آواره را به گوش جهان برساند. در کنار آن کنفانی از جمله نخستین ادیبانی بود که ضرورت پژوهش در ادبیات صهیونیستی را درک کرد و در پژوهشهای خود متوجه اهمیت ادبیات و کلمه و رابطه درهم کنشی آنها با سیاست شد. به همین دلیل او را نظریهپرداز اصلی ادبیات مقاومت مینامند. او در سال 1972 در بیروت، در انفجار بمبی که موساد در خودروی او کار گذاشته شده بود، به شهادت رسید.
«بازگشت به حیفا» که در سال 1969 منتشر شد، یکی از مشهورترین آثار کنفانی است. این داستان روایت سعید و صفیه، زوج فلسطینی است که در سال 1948 و پس از اعلام موجودیت رژیم صهیونیستی از شهر حیفا فرار کردهاند. در جریان فرار، آنها پسر خردسال خود به نام خلدون، را در خانه جا میگذارند. بیست سال بعد، در سال 1968 سعید و صفیه تصمیم میگیرند به حیفا بازگردند و خانه قدیمی خود را ببینند. آنها امیدوارند که شاید نشانهای از پسر گمشدهشان پیدا کنند.
آنها پس از 20 سال به محله خود در حیفا میرسند. خانه قدیمیشان هنوز پابرجاست، اما حالا خانواده دیگری در آن زندگی میکند. در خانه را زنی به نام میریام باز میکند. میریام زنی یهودی و اهل لهستان است که در جریان هولوکاست خانواده خود را از دست داده و پس از جنگ جهانی دوم به فلسطین مهاجرت کرده است. سعید از او اجازه میخواهد که خانه را ببیند. میریام با تردید موافقت میکند.
سعید و صفیه وارد خانه میشوند. هر گوشه از این خانه، خاطرهای برای آنها زنده میکند. اتاقی که خلدون در آن میخوابید، پنجرهای که صفیه از آن به خیابان نگاه میکرد، حیاطی که سعید در آن قهوه مینوشید، اما همه چیز تغییر کرده است. دیوارها رنگ تازه دارند، مبلمان عوض شده و زندگی دیگری در این خانه جریان دارد. این میان مرد جوانی وارد خانه میشود. او دوبی نام دارد و سرباز ارتش رژیم صهیونیستی است. میریام او را به عنوان پسر خود معرفی میکند. سعید و صفیه با دیدن دوبی، شوکه میشوند. آنها تقریبا مطمئن هستند که این جوان، همان خلدون گمشده آنهاست.
اینجا گفتوگویی میان سعید و میریام شکل میگیرد. میریام میگوید که بیست سال پیش، وقتی به این خانه نقل مکان کرد، نوزادی را در اتاق پیدا کرد. او و همسرش آن نوزاد را بزرگ کردند و نام دوبی را بر او نهادند. دوبی در مدارس اسرائیلی تحصیل کرد، به ارتش پیوست و اکنون یک سرباز است. او به زبان عبری صحبت میکند، به اسرائیل وفادار است و هویت فلسطینی خود را نمیشناسد. سعید از میریام میخواهد که دوبی را به آنها بازگرداند. اما میریام میگوید که دوبی پسر آنهاست و او حق ندارد او را از آنها بگیرد. دوبی نیز که از موضوع باخبر میشود، نمیخواهد با سعید و صفیه برود. او خود را اسرائیلی میداند و هیچ احساس تعلقی به والدین اصلی خود ندارد. سعید و صفیه در پایان داستان، حیفا را بدون همراهی پسرشان ترک میکنند.
کنفانی در این اثر نقد خود از اشغال فلسطین را در چند سطح پیش میبرد. سطح نخست، نقد خشونت و آوارگی است. داستان کنفانی نشان میدهد که اشغال فلسطین، زندگی صدها هزار نفر را نابود کرده است. سعید و صفیه تنها دو نفر از میان این صدها هزار آوارهاند. آنها خانه، شهر و پسر خود را از دست دادهاند. کنفانی با زبانی ساده و بیپیرایه، عمق این فاجعه را به تصویر میکشد.
سطح دوم، نقد مسئله هویت است. داستان کنفانی پرسش دشواری را مطرح میکند: هویت یک انسان تا چه اندازه به ریشههای بیولوژیک او وابسته است؟ دوبی از نظر زیستی پسر سعید و صفیه است، اما از نظر فرهنگی و هویتی، بدل یه یک صهیونیست شده است. او به عبری صحبت میکند، در ارتش اسرائیل خدمت میکند و حاضر نیست والدین فلسطینی خود را بپذیرد. کنفانی با این پرسش دشوار نشان میدهد که اشغال، نسلها را نیز میدزدد.
سطح سوم، نقد تقابل ساده قربانی و جلاد است. کنفانی در این داستان از هرگونه سیاهنمایی یک طرف و سفیدنمایی طرف دیگر پرهیز میکند. میریام نیز قربانی است. او در هولوکاست خانواده خود را از دست داده و مانند سعید و صفیه، آواره و بیخانمان بوده است. کنفانی نشان میدهد که تراژدی فلسطین، بخشی از تراژدی بزرگتر تاریخ قرن بیستم است، اما این درک تاریخی، حق سعید و صفیه را برای بازگشت به خانه و یافتن پسرشان نفی نمیکند.
سطح چهارم، نقد سکوت جهان در برابر اشغال است. کنفانی در این داستان نشان میدهد که بیست سال پس از نکبت، هنوز هیچ راه حلی برای مسئله فلسطین پیدا نشده است. سعید و صفیه همچنان آوارهاند و پسرشان همچنان در خانه دیگران زندگی میکند. کنفانی با نوشتن این داستان، سکوت جهانیان را به چالش میکشد و فریاد میلیونها فلسطینی آواره را به گوش میرساند.
«بازگشت به حیفا» اکنون به یکی از تأثیرگذارترین آثار ادبیات مقاومت فلسطین تبدیل شده است. مرحوم سیفالله داد با اقتباس از این اثر فیلمنامهای نوشت و فیلم «بازمانده» را ساخت که سال 1373 اکران شد. «بازگشت به حیفا» با ترجمه انسیه سادات هاشمی توسط انتشارات کتابستان معرفت منتشر شده است.