سومین جلسه «بوته نقد» به بررسی کتاب «زیبا صدایم کن» و اقتباس سینمایی آن اختصاص یافت و نوجوانان در گفتوگویی بیواسطه با فرهاد حسنزاده، از نقاط قوت و ضعف کتاب و تفاوتهای آن با فیلم گفتند.
به گزارش روابط عمومی و امور بینالملل خانه کتاب و ادبیات ایران، سومین جلسه از سلسله جلسات «بوته نقد؛ باشگاه نقد کتاب و کتابگردی» که به نقد و بررسی کتاب «زیبا صدایم کن» نوشته فرهاد حسنزاده و اقتباس سینمایی آن ساخته رسول صدرعاملی اختصاص داشت، صبح یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ به همت خانه کتاب و ادبیات ایران و با همکاری دفتر ادبیات و زبان فارسی معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در سالن غدیر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برگزار شد. در این نشست، فرهاد حسنزاده نویسنده کتاب، انسیه موسویان و کبری بابایی (دبیر نشست) حضور داشتند و اعضای نوجوان باشگاه «بوته نقد»، در حضور شماری از نویسندگان و والدین، به نقد و بررسی کتاب و فیلم «زیبا صدایم کن» پرداختند.
داستانی که از یک نمایش متولد شد
فرهاد حسنزاده در این جلسه پس از پخش فیلم و شنیدن تعدادی از نقدهای نوجوانان در باشگاه «بوته نقد» نسبت به کتاب و فیلم «زیبا صدایم کن»، از روند شکلگیری رمان «زیبا صدایم کن» گفت: بعد از رمان «هستی» برای مراسمی به یک مجتمع نگهداری دختران بیسرپرست و بدسرپرست دعوت شدم. در آنجا لوح تقدیر برگزیده شدن کتابم به داوری اعضای آن مجموعه را از یک نوجوان گرفتم. همه چیز آن مراسم حتی پذیرایی به شیوه خودشان و خاکی بود. بعد از آن یکبار دیگر هم دعوتم کردند و نمایشی از وضعیت خودشان در آن جلسه اجرا کردند. من به شدت متاثر شدم و با خودم گفتم چقدر جای این دختران در ادبیات داستانی ما خالی است و کاش میتوانستم داستانی بنویسم و آنها را در دل داستانها وارد کنم.
حسنزاده افزود: لزوما نوشتن یک داستان از یک نقطه یا یک ایده شروع نمیشود. گاهی چندین فکر و ایده دستبهدست هم میدهند تا یک اثر خلق شود. یکی دیگر از چیزهایی که در شکلگیری رمان «زیبا صدایم کن» موثر بود، خواندن یادداشتی از رضا کیانیان بود که نوشته بود در بیمارستان روانی، بیماری او را کشیده کنار و گفته من دیوانه نیستم، بچههایم برای بالا کشیدن ارث و میراث مرا اینجا انداختهاند. این ایده که آدمی دیوانه نباشد ولی جای آنها قرار بگیرد، برایم خیلی جالب بود. در ادبیات بزرگسال شاید چنین چیزی باشد، ولی در ادبیات نوجوان جای آن خالی بود.
نویسنده کتاب «زیبا صدایم کن» ادامه داد: تهران در این داستان حکم یک شخصیت را دارد. مسیری که زیبا و پدرش از جنوب تهران تا شمال تهران حرکت میکنند، همان خط داستانی ماست. در این مسیر همه چیز را میبینیم؛ فقر، غنا، مغازهها، پارک، دستفروشها و... این مسیر تجربه شخصی خود من بود. زمانی خانهام سمت میدان راهآهن بود و محل کارم شمال تهران؛ هر روز سوار اتوبوس میشدم و این مسیر را طی میکردم. در اتوبوس تعداد زیادی تیپها، شخصیتها و موقعیتهای خاص داستانی را میدیدم. در نهایت همه اینها و چیزهای دیگری که خیلی یادم نیست دستبهدست هم دادند تا رمان «زیبا صدایم کن» نوشته شود.
نویسنده کتاب «هستی» با اشاره به روند متفاوت نگارش «زیبا صدایم کن» گفت: در نوشتن حرفهای معمولا میگوییم بهتر است نویسنده طرح اولیهاش را داشته باشد؛ بداند از کجا قرار است به کجا برسد و همه فصلها و سکانسها برایش روشن باشد. من برای «هستی» همین کار را کردم و همه چیز طرح برایم روشن بود؛ اما تجربه نوشتن «زیبا صدایم کن» اینطور نبود. یک جور نوشتن وحشی و غیرچهارچوبی مبتنی بر تراوشات روزانه ذهن بود؛ بدون اینکه ذهنم آگاه و هوشیار شود. فصلها را جداگانه مینوشتم بدون اینکه بدانم استفاده میشوند یا نه. یک داستان کوتاه داشتم به نام «جویدن دماغ آدم برفی» که دیدم چقدر به این رمان میخورد و آن را هم به این کتاب اضافه کردم.
حسنزاده درباره انتخاب اسم کتاب اشاره کرد: در ذهنم بود که اسمش را بگذارم «یک روز زیبا»؛ ایهام داشت، اما خیلی جذاب نبود. همانوقت مجلهای با من مصاحبه کرد و پرسید شخصیتها چقدر روی نویسنده تاثیر میگذارند؟ گفتم «زیبا با اینکه وجود خارجی نداشت، چند جا من را به گریه انداخت.» تیتر مصاحبه شد «زیبا صدایم کن» و من همان را برای نام کتاب برگزیدم.
طنز تلخ، نمادها و شهری که در داستان بدل به شخصیت شد
انسیه موسویان، پس از شنیدن نقدهای نوجوانان باشگاه «بوته نقد» گفت: برای من جالب بود که شان نزول نگارش این رمان را از زبان خود فرهاد حسنزاده بشنوم. نقدهای بچهها خیلی خوب بود. من تمام آنها را خواندهام. در نقدها سعی کرده بودند احساسی برخورد نکنند و اگر جمله کلی میگفتند، برایش دلیل میآوردند. هم ساختاری نقد کرده بودند و هم محتوایی؛ هم به درونمایه و پیامهای غیرمستقیم داستان اشاره کرده بودند، هم به شخصیتپردازی، توصیف، فضاسازی، شروع و پایانبندی. بعضیشان حتی پا را فراتر گذاشته بودند و نمادهای داستان را هم درآورده بودند؛ مثلا اینکه جرثقیل در داستان میتواند نماد چه چیزی باشد.
وی افزود: یکی از بچهها طنزهای کتاب را دستهبندی کرده بود و طنزهای کلامی را جدا کرده بود. آقای حسنزاده در عین اینکه کارهای رئال اجتماعی مینویسند، طنزپرداز هم هستند. این طنز تلخ را در «هستی» هم دیده بودیم. طنز در این کتاب حکم چاشنی را دارد و تلخی ماجرا را میگیرد.
موسویان ادامه داد: نکته ارزشمند دیگر، متفاوتبودن نظرها بود. یکی به پایانبندی ایراد گرفته بود، دیگری از آن خوشش آمده بود. یکی ریتم را در بخشهایی کُند میدانست، دیگری نه. این نشان میدهد لازم نیست همیشه باهم همنظر باشیم، به شرطی که پشت هر نظر استدلال باشد. حضور شهر و عناصر شهری در این داستان خیلی محسوس بود. اسم خاص خیابانهای تهران، از آن نقطه که شروع میشوند تا پایان مسیر، به فضاسازی کمک کرده بود؛ طوری که بچهها میگفتند میتوانند خودشان را روی پل کریمخان یا توی پارک نیاوران تصور کنند. عنوان فصلها هم خیلی هوشمندانه و خلاقانه انتخاب شده بود.
این منتقد ادبی ادامه داد: شخصیتهای دختر داستانهای آقای حسنزاده همیشه جسور و شجاعاند؛ چه در «هستی» و چه در «زیبا صدایم کن». جالب اینجاست که خود ایشان دو پسر دارند و این نشاندهنده قدرت نویسندگیشان در همذاتپنداری با دنیای ذهنی دختران نوجوان است.
فیلم سنخیتی با کتاب نداشت
در ادامه این نشست مصطفی خرامان، نویسنده و فعال ادبیات کودک و نوجوان، با انتقاد از کیفیت اقتباس «زیبا صدایم کن» گفت: فیلم سنخیتی با کتاب نداشت. وقتی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان قرار است فیلمی بسازد، باید کارگردان و بازیگران درجهیک برای آن انتخاب کند.
فرهاد حسنزاده در پاسخ به این انتقاد، با اشاره به سرگذشت فیلمنامه این اثر گفت: اولین فیلمنامه را اصغر عبداللهی نوشتند. بعد از ایشان فیلمنامه دوم را کامبوزیا پرتویی نوشتند که ایشان هم فوت کردند. انگار قضیه نفرین شده بود. در نهایت رسول صدرعاملی از من خواست تا خودم فیلمنامه را بنویسم.
وی افزود: «زیبا صدایم کن» یک داستان درونگرایانه است. ما دائم با تفکرات زیبا و گذشتهاش مواجهیم و این برای اقتباس سخت است. در ادبیات ما با کلام و عاطفه سروکار داریم، اما در سینما موسیقی، رنگ، حرکت دوربین و بازیگر را داریم. من هیچوقت تعصب نداشتم روی کارم. کتاب را 10 – 12 سال پیش نوشتهام و رفتهام سراغ کار بعدی. اعتقاد دارم یک هنرمند دیگر میتواند حرف مرا به شکل دیگری بزند. ولی وقتی خیلی تغییر میکند، داستان چیز دیگری میشود. اسمها همان بود؛ خسرو بود، زیبا بود، ولیعصر بود، اما داستان من داستان زیبا بود. دغدغه من داستان زیبایی بود که تو این جهان پهناور به این اندازه تنها و بیکس است؛ اما فیلم کاملا بالعکس، داستان پدر شد. البته من در این باره سکوت کردم و هیچ صحبتی نکردم و قضاوت را به دیگران واگذار کردم.
حسنزاده در بخش دیگری از سخنان خود، با اشاره به ترجمههای کتاب «زیبا صدایم کن» به زبانهای دیگر گفت: این کتاب تا بهحال به زبان ارمنی، ترکی استانبولی و عربی ترجمه شده و اخیرا هم به ژاپنی و چینی در حال انتشار است. ناشر چینی دو نکته داشت؛ یکی اینکه میگفت این کتاب برای نوجوان است و ما نیاز داریم تصویر داشته باشد و بعد هم درباره اسم کتاب پرسید که یعنی چه؟ همانطور که بچهها گفتند، اسم کتاب سه جور خوانده میشود. این ایهام در زبان ما یک ارزش است، اما در ترجمه ممکن است از دست برود. ما انتخاب عنوان را به اختیار خودشان گذاشتیم. ناشر چینی گفت ما با فرهنگ ایران آشنا نیستیم و دوست داریم لااقل چهار پنج فریم تصویر برای این کتاب داشته باشیم که یک تصویرگر ایرانی این کار را برایشان انجام داد.
در ادامه بخشی از نقدهای مطرح شده از سوی نوجوانان باشگاه «بوته نقد» درباره کتاب و فیلم «زیبا صدایم کن» را میخوانید:
ثنا حسنلویی: من سعی میکنم همیشه از همه ابعاد به کتاب نگاه کنم. از لحاظ محتوا میخواهم به یک نکته ظریف اشاره کنم و آن اینکه شما خیلی موفق بودید در اینکه امید و ناامیدی را با هم بهخوبی تراز کنید و هرکدام در جایگاه خودشان ارزشمند باشند. نکته دیگر اینکه توانسته بودید مخاطب را با فضا همراه کنید؛ طوری که من خودم را جای زیبا میگذاشتم و با او همذاتپنداری میکردم. بعد از خواندن یک جمله، کاملاً آن فضاسازی را در ذهنم تصور میکردم و احساساتم با کتاب همخوان میشد. طنز کتاب را هم خیلی دوست داشتم. از لحاظ شخصیتپردازی، زیبا شخصیتی قوی، نترس، شجاع و مستقل داشت. پدرش هم سعی میکرد احساس نزدیکی و محبت را به دخترش منتقل کند؛ اینکه با اینکه پیشت نبودم، اما دوستت دارم و پشتت هستم. بعضی وقتها ضعیف دیده میشد و بعضی وقتها شاد. درباره گفتوگوها، بعضی از اصطلاحاتی که به کار برده بودید از یک طرف باعث احساس نزدیکی و راحتی مخاطب میشد، ولی از طرف دیگر شاید بعضی از نوجوانها آن را نپسندند. میشد با لحن دیگری هم این رابطه نزدیک را برقرار کرد. جلد کتاب به نظر من خیلی عادی بود. اسم کتاب خیلی من را جذب کرد. اینکه منظور از «زیبا صدایم کن» چیست؛ اسم یک شخص است که میگوید مرا زیبا صدا کن، یا منظور این است که با الفاظ زیبا و تحسینبرانگیز مرا صدا کن؟ این اسم باعث میشد مخاطب به فکر فرو برود. در مقایسه با فیلم، کتاب کاملا جذابتر بود. فیلم سعی داشت نشان دهد زیبا میخواهد پدرش را به موسسه بفرستد، ولی کتاب بر رابطه عمیق و محبتآمیز بین پدر و دختر تمرکز داشت. اگر من جای نویسنده بودم، پایان جذابتری میگذاشتم. من شخصا پایان باز را خیلی دوست دارم، چون تا ساعتها و حتی روزها بعد هم به آن فکر میکنی. پایان کتاب به نظرم زیادی به خوبی و خوشی تمام شد. همچنین اگر جای شما بودم، اصطلاحهای قشنگتری جایگزین میکردم. بعضی عبارات برای یک دختر نوجوان حالت لاتی داشت و مناسب نمیدانستم. در کل کتاب خیلی عالی بود و میتوانم آن را بهعنوان زبانی برای بیان احساسات یک نوجوان معرفی کنم.
نازنین شیریانخو: به نظرم «زیبا صدایم کن» یکی از هوشمندانهترین عنوانهایی است که میشود برای یک رمان نوجوان انتخاب کرد. همین اسم باعث شد کنجکاو شوم و کتاب را بخوانم. بعد از تمامکردن کتاب، انگار این اسم برایم معنای عمیقتری پیدا کرد. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، تکیهکلام «سگ کی باشی» بود. چند صفحه اول فکر میکردم شاید یککمی توی ذوق بزند، ولی بعدش متوجه شدم چه حجم خاصی به داستان میدهد. یکی از نقاط قوت کتاب، فضاسازی آن بود. توصیف پارک ملت و هوای بارانی خیلی قشنگ بود. رابطه زیبا با پدرش هم نه اغراقآمیز بود و نه خیلی رویایی؛ خیلی واقعی و نزدیک به واقعیت بود. یکی دیگر از ویژگیهای ارزشمند کتاب این بود که بدون شعار دادن، مخاطب را به همدلی دعوت میکرد و یاد میداد قبل از قضاوت آدمها، بهتر است داستان زندگیشان را بشنویم. اگر نقد کوچکی داشته باشم، این است که دلم میخواست بعضی از قسمتهای آخر کتاب بیشتر ادامه پیدا میکرد. آنقدر با شخصیتها همراه شده بودم که دوست داشتم کتاب جلد دوم هم داشته باشد.
کورش فرامرزی: اول از همه باید به اسم کتاب اشاره کنم که به چند تلفظ مختلف میشود خواند. یکی از نکات خوب کتاب، پرداختن به مشکلات اجتماعی بود. کمتر کتابی پیدا میشود که به چنین مشکلاتی بپردازد. نثر کتاب روان بود و شروع داستان خیلی زیبا و غافلگیرکننده. اما پایان کتاب برای من شخصاً باورپذیر نبود؛ مثلا اینکه یک دختر از جرثقیل بالا برود. البته نظر خیلیها را پرسیدم، بعضیها باورشان شده بود و بعضیها نه. نکته دیگر این بود که زیبا بهجز پدرش هیچ آشنایی در فامیل نداشت و خیلی تنها بود. همچنین احساس میکردم شخصیتهای فرعی جای کار بیشتری داشتند. با همه اینها، شما جزو نویسندههای محبوب من هستید.
رها محمدقلیپور: به نظر من مهمترین نقطه قوت کتاب، پرداختن به وضعیت روحی شخصیتها، بهویژه پدر زیبا بود. فضاسازی کتاب واقعا واقعی و قابل تصور بود و لحظهبهلحظه تصاویر را در ذهن ما ایجاد میکرد. فضای داستان با احساسات شخصیتها کاملا هماهنگ بود و حس تنهایی، امید و دلتنگی را به من منتقل کرد. اسم کتاب را خیلی دوست داشتم و خواننده را جذب میکند. جلد کتاب هم با محتوایش هماهنگ بود و احساس تنهایی زیبا را منتقل میکرد. یک نکته که دوست نداشتم این بود که برخی شخصیتهای فرعی اصلا فرصت نشد دربارهشان صحبت شود.
وانیا رحیمی: شروع داستان، جلد و اسم کتاب و شخصیتپردازی به نظرم نقطه قوت اصلی کتاب بود. ما با ظرافتها و خطاهای فکری پدر زیبا و خود زیبا آشنا شدیم و بهتر توانستیم آنها را بشناسیم. کمتر کاری در حوزه نوجوان میبینیم که بتواند احساسات و جذب ذهنی یک نوجوان را در اجتماع امروز به تصویر بکشد و ما بتوانیم با آن همذاتپنداری کنیم. یکی از نقاط قوت دیگر کتاب این بود که شعارزدگی و کلیشههای اجتماعی را شکسته بود؛ مثلا اینکه یک فرد با اختلال روانی هم میتواند در کنار دیگران مسالمتآمیز زندگی کند و مشکلی ایجاد نکند. نکته مهم دیگر این بود که نوشتن از نگاه جنس مخالف برای یک نویسنده میتواند از سختترین کارها باشد که به نظرم به بهترین شکل انجام شده بود.
ریحانه نوروزی: من آنقدر در دنیای زیبا غرق شدم که گاهی فراموش میکردم در حال خواندن کتاب هستم. خیالپردازیهای زیبا برایم آنقدر جذاب و ملموس بود که انگار بخشی از دنیای ذهنی خودم شده بود. گرهگشایی نمادین عدسپلو و رمز پنهان در پس عصبانیتهای پدر برایم بسیار تکاندهنده و هوشمندانه بود. آن لحظهای که زیبا متوجه شد این اسم رمز توهین نیست، بلکه نشانهای از عشق پدر به اوست، یکی از زیباترین تصویرسازیهایی بود که تا به حال خواندهام. دو نکته ذهنم را درگیر کرد: اول اینکه تکرار مداوم عبارت «سگ کی باشم» از زبان زیبا و پدرش برایم کمی ناخوشایند بود. احساس کردم این تکرار نوعی تحقیر شخصیت زیبا توسط خودش است. دوم اینکه شخصیت آن مردی که زیبا را پس از فرار از خانه نجات داد، برایم بسیار رازآلود و مبهم بود. انتظار داشتم نگاه یا واکنشهای او پررنگتر باشد. در نهایت، زیبا صدایم کن برای من فراتر از یک کتاب بود؛ تجربهای بود که با تمام نقاط قوت و ضعفش در ذهنم حک شد.
مهیار سرخوش: موضوع محوری داستان یک دختر نوجوان پانزدهساله بود با تمام سختیهایی که دارد. نقطه شروع داستان از پدر بود که برای من جذاب بود، اما در فیلم دقیقا برعکس بود و این برایم جذاب نبود. یکنواختی در داستان وجود داشت و لوکیشنهای تکراری و بعضی دیالوگهای احساسی برای مخاطب پسر شاید کمی ناخوشایند باشد. پایانبندی میتوانست سناریوهای دیگری هم داشته باشد؛ مثلا اینکه زیبا ماجرا را برای پدرش تعریف کند و پدر متوجه بشود و اتفاق دراماتیکتری رخ بدهد. شخصیتهای فرعی خیلی کم پرداخته شده بودند و بیشتر نقش مکمل داشتند. پدر اما شخصیتی غیرقابل پیشبینی داشت؛ تغییر خلقهای لحظهای، رفتارهای هنجارشکنانه در اجتماع و تکیهکلامهای جذاب، او را به شخصیتی کمنظیر تبدیل کرده بود که متاسفانه در فیلم اصلاً به آن پرداخته نشده بود. زیبا در فیلم شخصیتی کنشگر و جسورتر داشت، ولی در کتاب اینطور نشان داده نشده بود. حجم داستان برای تکامل شخصیت دختر کافی نبود. قلم روایی بسیار ملموس و زیبا بود و فضاسازی از امامزاده صالح تا میدان تجریش حس همذاتپنداری را به خواننده القا میکرد.
کیان فلاح: یکی از مهمترین نقاط قوت کتاب به نظر من شخصیتپردازی خسرو است. نویسنده او را فقط یک دیوانه روانی نشان نمیدهد، بلکه شخصیتی با احساس، مهربان و در عین حال آسیبدیده خلق کرده است که برای خواننده قابل درک میشود. ویژگی مثبت دیگر، زبان ساده و روان کتاب است. متن بدون پیچیدگی نوشته شده و باعث میشود مخاطب نوجوان بهراحتی با داستان ارتباط برقرار کند. اما روند داستان تا حدی تکراری میشود؛ فصلها از یک الگوی مشابه پیروی میکنند: شخصیتها در شهر حرکت میکنند، با فرد یا موقعیت جدیدی روبهرو میشوند، گفتوگویی شکل میگیرد و دوباره این چرخه ادامه پیدا میکند. این موضوع در بخش میانی داستان باعث افت ریتم میشود. نکته بعدی کمبودن تعلیق است. ایده داستان ظرفیت ایجاد هیجان و نگرانی بیشتری داشت، اما در بعضی قسمتها اتفاقات بدون تنش کافی پیش میرود. پایان داستان هم تا حدی قابل پیشبینی است و غافلگیری خاصی ایجاد نمیکند.
هستی کامیاب: وقتی کتاب را خواندم یک تصور داشتم و با دیدن فیلم، آن تصور کاملا به هم ریخت. کتاب را بیشتر دوست داشتم. اینکه یک دختر پانزدهساله که همسن خودم است، اینقدر میتواند با مشکلاتش کنار بیاید و قوی باشد، برایم خیلی جالب بود. اما یک سؤال برایم پیش آمد: این دختر که نه پیش مادرش بوده و نه پدرش آدم سالمی بوده، چه کسی برایش الگو بوده که اینقدر شجاع و قوی شده است؟ مربی خوابگاه؟ دوستانش؟ طنز کتاب را دوست داشتم. در کتاب همه چیز را از نگاه زیبا میدیدیم و از درون او خبر داشتیم، ولی در فیلم زیبا را از بیرون نشان میدادند و فقط کسانی که کتاب را خوانده بودند میتوانستند احساس درونی او را درک کنند. نکته مهمی که از این کتاب گرفتم این بود که عشق همیشه با بغلکردن و محبت همراه نیست. شاید عشق یعنی از خودمان بزنیم، از زندگی خوبمان، از کودکیمان؛ مثل زیبا که از تفریح بچگیاش گذشت و کار کرد تا بتواند از کسانی که دوستشان دارد محافظت کند.
ثنا حجتی: به نظر من این کتاب بیشتر از اینکه روی اتفاقات تمرکز داشته باشد، روی احساسات شخصیتها و روابط انسانی تمرکز داشت. زبان کتاب خیلی روان بود و موضوعاتی مثل عشق، احترام و نیاز انسان به دیدهشدن خیلی خوب در داستان آمده بود. شخصیتها و گفتوگوها خوب بودند، ولی شخصیتهای فرعی کم دیده شده بودند. داستان یککم برایم کُند پیش میرفت و بعضی صحنهها میتوانست کمتر باشد تا به چیزهای دیگر پرداخته شود؛ مثلاً اینکه بعد از پایان داستان چه اتفاقی برای زیبا میافتد و آیا مادرش دنبالش میآید یا نه. در مجموع، این کتاب باعث شد بتوانم با کسانی که بیماریهای روانی دارند ارتباط بهتری بگیرم و نگاه بدی به آنها نداشته باشم.