علیرضا پورحسینی در جمع شاعران محفل ادبی رودکی گفت: ما ویلچریها در این کشور بسیار غریبیم. هدفم این است که بچههای مثل خودم را به محفلهای ادبی بیاورم، اما متاسفانه شرایط مسیر و سالنهای جلسات برای استفاده از ویلچر مهیا نیست.
به گزارش روابط عمومی و امور بینالملل خانه کتاب و ادبیات ایران، محفل ادبی رودکی با نگاهی ویژه به آثار معلولان، عصر سهشنبه (۲۰ مرداد ۱۴۰۵) با حضور رضا عبدالهی شاعر، ترانهسرا، پژوهشگر و مسئول کانونهای ادبی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و جمعی از شاعران و فعالان ادبی در سرای اهل قلم برگزار شد. علیرضا پورحسینی، شاعر، اجرای این برنامه را بر عهده داشت.
رضا عبدالهی در این نشست با اشاره شباهت این محفل به جشنواره «شعر پروانگی» گفت: امیدوارم این محفل هم مستمر و ادامهدار باشد. من در دوره گذشته «شعر پروانگی» داور بودم و از شعرهای خواندهشده بسیار متأثر شدم.
او سپس اشعار زیر را خواند:
به چشم لالهها شبنم نبودی
احساس گل مریم نبودی
به هوای تو دل بستم دریغا
ندانستم تو هم آدم نبودی
و
به گریه چشم من جوی روان است
به چشمت نقشی از رنگین کمان است
من از باران و تو از نسل خورشید
تفاوت از زمین تا آسمان است
و
به شب ماه دلافروزی نبودی
خزانم را تو نوروزی نبودی
دریغا تازه پی بردم عزیزم
تو هم آش دهنسوزی نبودی
علیرضا پورحسینی در این نشست، خطاب به شاعران تازهکار گفت: در شعر هم دقیقاً قاعده «از تو حرکت، از من برکت» جاری است. نمیشود کاری نکنید و منتظر باشید شعر به شما الهام شود. باید آنقدر خواند و با کلمات زیست کرد که شعر خودش به سراغتان بیاید. شفیعی کدکنی در «ادوار شعر فارسی» تفاوت سعدی و سیف فرغانی را اینگونه توضیح میدهد که سعدی بیشتر به فنون بلاغت مسلط بود و غزلیاتش برای عامه قابلپسندتر شد. هر دو شاعر بودند، اما تلاش و آشنایی با بلاغت تفاوتشان را رقم زد.
او افزود: شعر گفتن پشتکار و تمرین و کمی هم صبر و مقاومت میخواهد. ممکن است کسی از کارتان خوشش نیاید یا به زعم خودش خیرخواهی کند و بگوید این مسیر به نفع شما نیست، بگذارید و بروید به زندگیتان برسید؛ اما من در جمع شما استعدادهای بسیار خوبی دیدم.
پورحسینی سپس با روایتی از دشواریهای زندگی با ویلچر گفت: ما ویلچریها در این کشور بسیار غریبیم. هیچجا جایی برای ما نیست و مسیر و امکاناتی برای ما تعریف نشده است. نهایت لطفی که برخی از آدمها به ما دارند این است که وقتی از خیابان رد میشویم، پولی به ما بدهند. من این واژههای ساختگی مثل «توانیاب» را قبول ندارم. من معلولم.
وی با اشاره به یکی از اهدافش برای برگزاری این محفل ادامه داد: هدفم این است که بچههای مثل خودم (دارای معلولیت جسمی و حرکتی) را به این محفلهای ادبی بیاورم، اما متاسفانه شرایط مسیر و سالنهای جلسات برای استفاده از ویلچر مهیا نیست.
پورحسینی سپس این شعر را خواند:
این واژهها بی تو چه دلسردند بانو
دلمرده و افسرده و زردند بانو
مجنون چشمان تو اند و بیاجازه
حول غزل اصلاً نمیگردند بانو
ای کاش بودی تا ابد همراهم ای کاش...
این واژهها بی تو چه نامردند بانو
گر واژه بیتی شدند از لطفتان بود
حالا هراسان گنگ و ولگردند بانو
از تو سرودن شهره آفاقشان کرد
حالا به کنج خانه کز کردند بانو
ای کاش بودی تا ببینی بر سر من
این واژهها بی تو چه آوردند بانو»
او در بخش دیگری از سخنان خود، با اشاره به سیر تحول قالبهای شعر فارسی گفت: کار عامیانه هم شاخهای از شعر کلاسیک ماست و از پهلویات و دوبیتیها شروع شده است. در دورهای که شعر نو تازه آمده بود، شاعرانی مثل مهدی حمیدی شیرازی که استخوان خوردکرده شعر کلاسیک بودند، قالبی به نام چهارپاره را پیشنهاد دادند و گفتند میشود قافیه را تنها در مصرعهای دوم و چهارم آورد و در هر بند آن را عوض کرد. این قالب بعدها به ترانههای امروزی راه پیدا کرد.
اسماعیل طاهرخانی، از شاعران حاضر در این نشست، نیز شعر زیر را خواند:
در هشتسالگیام
کسالتهای کلاس را
هیچ پلکانی نتوانست به حیاط تفریح بکشاند
در هفدهسالگی
هیچ پارک زنجیربهدستی اجازه نداد
تا به دختری شماره بدهم
یا در بیستوپنجسالگی
که راهروی عبوس هیچ سینمایی
مرا تا کنجترین صندلیاش مشایعت نکرد
تا همین حالا که این تریبون مغرور
خودش را تا قد من خم نمیکند
هیچوقت نفهمیدم
در این شهر دجوج
این همه سال
پله پله مالیات چه چیز را میدادم.
طاهرخانی سپس غزلی عاشقانه خواند:
اگرچه عقل میداند که دل عاقل نخواهد شد
خودش هم خوب میفهمد حریف دل نخواهد شد
نگاهش میل من دارد زبانش مهر میورزد
ولی افسوس قلب او به من مایل نخواهد شد
نگهبانی سمج دارم به نام درد تنهایی
که حتی لحظهای از حال من غافل نخواهد شد
برایم نسخهٔ دیگر بکن تجویز غیر از صبر
که با این نسخه قبلی شفا حاصل نخواهد شد
خود ابن سلامت از اولش فهمیده بود آری
که در جایی که مجنون هست او عاقل نخواهد شد
به جز شهد لبش هر چیز نوشیدم شرنگ آمد
و در آخر جز این چیزی مرا قاتل نخواهد شد
صدای عشق در دنیا طنینانداز خواهد شد
تنم میمیرد اما عشق زیر گل نخواهد شد
شکستم پیش پایش تکههایم هر طرف افتاد
و یک تکه از آن گم شد تنم کامل نخواهد شد
دلم را دست او دیدم به نادیدن زدم خود را
که میدانم دیگر این دل برایم دل نخواهد شد
مجتبی حسینزاده، نویسنده حاضر در این محفل، نیز در سخنانی با اشاره به نقش معلم در شکلگیری شخصیت افراد گفت: ادبیات و فهم ادبیات نقش اساسی در جامعه ما دارد، ولی مهمتر از آن، حضور معلم است.
وی سپس متن خود را خواند: قسم خوردم برای گفتن حرفهایی، ناگفتههایی که گفته نشده است. از نوشتهها از خندهها از حرف های مردم. از سنگهای که مانع میشوند و از برگهایی که دیگر سبز نمیشوند. فصل پاییز است. آغاز درس و امتحان. فصل پاییز است آغاز درس و امتحان. معلم نگاهش به نوشتههای بر روی تخته سیاه، دانشآموز فردیست برای آیندههاست. من همان دانشآموزم. من همان دانش آموز که وکیل و قاضی و روانشناس و پلیس شدم منتها باید گفت، نوشتههای بر روی تخته سیاه حقیقتی بود از گذشتهها که معلم یاد میداد به ما بچهها؛ عدالت، عدالت، عدالت.
زرینپناه از دیگر حاضران این نشست، با اشاره به سخنی از احمدرضا احمدی گفت: احمدی جمله درخشانی دارد که میگوید «عنصر اصلی شعر درد است، نه وزن است و نه قافیه. غصه نداشته باشی چیز بیمزهای درمیآید.» شاعرانی که معمولاً از دردشان صحبت میکنند، قویتر و ماندگارترند، مثل حسین منزوی که مشخص است در تمام اشعارش درد و زندگی جاريست.
پروا قلیپور نیز در این محفل، غزل زیر را خواند:
گر شوم دیوانهات دیوانه من میشوی؟
جان فدایت میکنم جانانه من میشوی؟
روبهرویت مینشینم تا کنم عاشق تو را
گر کنم افسون تو را افسانه من میشوی؟
در دل تاریک شب شمع تو میگردد دلم
خود بگو سوزد پرم پروانه من میشوی؟
چشمه پاک نگاهت پر کند پیمانهام
میشوم در باده می، میخانه من میشوی؟
هر کجا شادی ببینم جای تو خالی کنم
شادی این خانه و کاشانه من میشوی؟
تا نگاهم کنی مست و خرابَت میشوم
گر شوم ویرانه تو، ویرانه من میشوی؟
خود شگفت از اینکه دل دیوانه چشم تو شد
من شدم دیوانهات، دیوانه من میشوی؟