طراحی و ساخت بنیان یا همان جان داستان، مهمترین و کلیدیترین بخش نگارش کتابهای داستانی است؛ جایی که نویسندگان باید تمامی جزئیات از بدو رویش ایده در ذهن تا نهایت کار یعنی مرحله ویراستاری کلی کتاب را در نظر بگیرند، اندازه بزنند، بسازند و در اختیار ذهن مخاطبان قرار دهند؛ با اطمینان از این حقیقت که ایرادهای فاحش و اشتباهات عمیق در آنها نیست. همین ترتیب در ساخت و پرداخت نرمافزارهای رایانهای هم اتخاذ میشود. به همین صورت و با در نظر گرفتن یک موتور مجازی برای نرمافزار که همه چیز را به یکدیگر مربوط میکند و البته هرگونه نقصان و اشتباه در عملکرد این موتور باعث بروز ایرادهای آزاردهنده برای کاربران میشود و برای ادامه حیات آن نرمافزار یا ساخت نسخههای جدید مانعتراشی خواهد کرد. مقایسه این دو شغل و ایجاد ارتباط مفهومی میان انجام کار توسط دو شخصیت نویسنده و برنامهنویس، دستاویزی برای نگارش مقالهای توسط لری بروکس شده است. بروکس، وبلاگنویس و نویسنده اهل ایالات متحده است که سال 2010 به عنوان بهترین وبلاگنویس راهنمای نویسندگان جوان انتخاب شد و توانست جایزه نوآوری در نگارش را از اتحادیه نویسندگان جوان در آمریکا به دست آورد. او پس از طی مراحل گوناگون و کسب تجارب بسیار در نگارش، نکاتی را با سایت «قلم خلاق» و در مقاله ای در میان گذاشته که ترجمه آن به خوانندگان تقدیم میشود.
ایدهها و فکرها، فقط بخشی از ماجرا!
در این سالها و با توجه به ظرفیتهای فوقالعاده مجازی و شبکههای اجتماعی، هنوز آنچنان که باید به ایدهپردازی و ساخت فکرهای نو نپرداختهایم که این موضوع در حوزه نگارش کتاب و نویسندگی برای مخاطب پرتعداد به شکل آزاردهندهای فراوانی دارد. این بخش اصلی ماشین نویسندگی در بقیه ماشینهای دنیا هم حرف آخر را میزند. همین برنامهنویسی برای ساخت نرمافزارهای گوناگون را در نظر بگیرید. چه فرقی میان نگارنده دیسک فشرده با نرمافزار طراحی وب است؟ چه فرقی میان برنامهنویس تحتوب با برنامهنویس صنعتی است؟ بله، درست حدس زدید. آنها ایدههای متفاوتی دارند و از بررسیهای گوناگونی برای تولید استفاده کردهاند. پس در این زمینه شباهت دو شغل نویسندگی برای یک کتاب و برنامهنویسی برای یک نرمافزار بینهایت به یکدیگر شبیه شدهاند. هر دو تحت پرداخت ایدهها به دنیا آمدهاند و محصول فرقههای فکری طراحان خود با دیگر طراحان دنیا هستند اما این کل داستان نیست. ایدهها فقط بخش روحانی کارند. مثل روح که در جسم موجودات حلول کرده و باعث ثبت خاطرات و انجام اعمال حسی میشود؛ اما یک روح بدون جسم چه کارایی دارد؟ آیا میشود فقط با استفاده از یک روح و بدون تکیه بر جسم، کاری را به سرانجام رساند؟
چیزهایی را باید بدانیم
برای پاسخ به پرسشهای فلسفی-شغلی بالا، باید چیزهایی را بدانیم مثلاً باید بدانیم که هر برنامه رایانهای از چند بخش تشکیل شده است؟
الف) رومایه یا بخش مرتبط با کاربران؛ شکل ظاهری برنامه، دکمهها، منوها و البته کاراییای که آن برنامه از خود نشان میدهد همان رومایه نرمافزارها در علم برنامهنویسی است. در واقع این جمله که میگوید: «ظاهر را درست کن، باطن را بیخیال!» تا حدود زیادی در برنامهنویسی کاربرد دارد. چه بسیار برنامههایی بودهاند که با ظاهر دلفریب خود باعث فروش میلیونی شدهاند اما هرگز کارایی مورد نظر را از خود نشان ندادهاند.
ب) موتور نرمافزار یا کنترلگر عملکرد؛ یک روح نامرئی که در برنامه موردنظر همه چیز را تحت کنترل دارد و پیغامهای ایراد یا ناتوانی را بهموقع به کاربر میفرستد، بهموقع کاربر را از نتایج باخبر میکند و بهموقع حتی باعث قفل شدن برنامه به دلیل رخ دادن یک اشتباه عمیق الگوریتمی میشود! در واقع موتور داخلی هر نرمافزار مثل مدیریت یک ساختمان کامل است که همه را مجبور به تبعیت از خود و در نهایت شخص رئیس(که کاربر باشد) خواهد کرد.
پ) خروجی دادهها یا نتیجه فرآیند کار کاربر؛ این یکی از تیترش مشخص است و مطمئناً هرچه نتیجه واقعیتر و مناسبتر باشد، کارایی نرمافزار موردنظر کاربران بیشتر است.
خب که چی؟!
مطمئن بودم که این پرسش از طرف شما خوانندگان مطرح خواهد شد! حتماً هم میپرسید که این کلاس کامپیوتر است یا مقاله درباره نویسندگی؟
اما باید بگویم که اینها همان نویسندگیاند با همان جزئیات طراحی داستان، طراحی شخصیتها و در واقع نتیجه زحمات یک نویسنده را میتوان به همین صورت تحلیل کرد. هر داستان امروزی با توجه به قواعد نویسندگی مدرن(که البته آن هم تبعیتی نو از قوانین ارسطو، سقراط و افلاطون است) موتور محرکی برای پیشبرد اهداف نویسنده دارد و بیشک نمیتوان این حقیقت را کتمان کرد که نویسندگان، داستان را با صلاحدید خود پیش میبرند و خواننده و ذهن او در واقع بازیچهای بیش نیستند. اکثر نویسندگان از اینکه داستانشان پیشاپیش توسط مخاطبان مورد حدس و گمان صحیح واقع شود متنفرند و البته حق هم دارند! پس تلاش میکنند همه جزئیات موتور محرک داستان آنها درست کار کند و آنقدر در ساخت این موتور پیچیدگی به خرج میدهند تا حدس و گمان برای مخاطبان جز شرمندگی نتیجهای در بر نداشته باشد؛ اما چطور؟
شش هسته مرتبط
داستان شما -هر کسی که هستید و در هر سبکی که مینویسید- از شش هسته مرکزی در قلب موتور تشکیل شده است. این شش هسته به طور پیوسته با یکدیگر در تعاملاند و در واقع ما همان کارایی موتور برنامهنویسان را درباره داستان میتوانیم مشاهده کنیم.
الف) طرح؛ منظور از طرح، همان نیت نوشتن داستان است. این پرسش کلیدی که «چرا این داستان را مینویسم؟» یا «انگیزه من از نوشتن این داستان چیست؟» میتواند مفهوم اصلی کلمه طرح باشد. در واقع مفهومی که نویسنده در بطن داستان خود قرار میدهد، پاسخ این پرسشها را به وجود خواهد آورد. پس باید این پرسش را نه یک بار بلکه پس از پایان نوشتن هر فصل از کتابتان از خود بپرسید.
ب) شخصیت؛ این یکی از همه مشخصتر است. واقعاً چه کسی میتواند نقش یک شخصیت درست و حسابی را در پیشبرد اهداف داستان و بهبود کارایی موتور داستانگوی کتاب کتمان کند؟ زمانی که شخصیتپردازی شما در بهترین حال خود قرار بگیرد، گویی نرمافزاری با نهایت کارایی و بهینهسازیشده فرآیند تحلیل داده را انجام میدهد. شخصیتهای داستانی در واقع دادهها را به مخاطب میرسانند؛ دادههایی که همان طرح و مفهوم داستان را تشکیل میدهند. فراموش نکنید که ارتباط بین طرح داستان و شخصیتهاست که مورد بعدی را میسازد.
پ) تم یا رومایه فکری؛ اینکه مخاطب بتواند با شکل و شمایل داستان و فکری را که پشت آن است ارتباط برقرار کند باید در تم داستان جستوجو کرد.(رومایه نرمافزار را به خاطر دارید؟ یادتان هست که از قشنگی و کارایی فوقالعادهاش گفتم؟ این همان است، فقط از نوع داستانی) در واقع اگر یکی از موارد الف و ب کارایی خوبی نداشته باشند، رومایه کار به درد نخواهد خورد زیرا برخلاف برنامهنویسی رایانهای، رومایه کتابها فقط در حد خلاصه داستان یا نظر منتقدان کارایی دارند و بسیاری از خوانندگان خود را صاحبنظر میدانند و قضاوتشان شخصی است. این تفاوتی عمده با برنامهنویسی دارد زیرا آنجا حتماً باید متخصص بود تا بتوان نرمافزاری را تحلیل کرد اما اینجا بسیاری از مخاطبان به دلیل دقت نظر بالا و استفاده از تجارب قبلی (یعنی کتاب خواندنهای متعدد) خود متخصص اند!
ت) داستان؛ داستان درباره چیست؟ این پرسش آنقدر مهم است که هر سه نشانه بالا را تحت تأثیر قرار میدهد. اگر شخصیتپردازی شما در جهان یگانه باشد، اگر طرح داستانی شما یک طرح نو و فوقالعاده باشد، اگر رومایه کتاب در زمینه ارتباطگیری با مخاطب سرآمد دوران باشد و داستان شما یک طرح خوابآور یا بیحال باشد، همه چیز را به چشمبرهمزدنی از دست خواهید داد! هسته چهارم داستانپردازی در کتاب، مهمترین بخش آن است. کوچکترین عنصر تقلیدی، اشتباه پردازشی زمانی یا مکانی یا حتی طولانیتر کردن یا اصطلاحاً کش دادن داستان باعث خواهد شد که از کارایی دیگر هستهها کاسته شود.
ث) نثر کتاب؛ این یکی از بهترین و کاراترین هستههاست. وقتی شما این بخش را بهخوبی پیش ببرید، بسیاری از نقایص کتاب شما دیده نخواهند شد. نثر خوب یعنی تمام کتاب از ضرباهنگی ثابت بهرهمند باشد و ادبیات نوشتاری کتاب به سبک داستان بیاید، مثلاً برای کتاب جنایی انتخاب نثر شاعرانه آنقدر مضحک است که بیشتر باعث رودهبر شدن مخاطبان میشود، نه هیجانزده شدن آنها! دقت در ساخت این هسته از نان شب هم واجبتر است!
ج) بخش، فصل، قسمت و...؛ اینجا دیگر نوبت نوع روایت است که باید درست پرداخته شود. انتخاب روایت صحیح برای داستان(اعم از خطی، پیچیده زمانی، فانتزی، رئال، سوررئال و...) باعث میشود همواره خواننده شما در حدس زدن یا همان قاتل داستان شکست بخورد و شما شادمان شوید! نوع فصلپردازی و روایت در کتابهای امروزی با توجه به وجود خوانندگان باهوشتر نسبت به قبل، بسیار مهم و حیاتی است.
دیدید که شباهتهای بسیاری بین این دو شغل وجود دارند اما این نکته را بدانید که یک نرمافزار حتی با بهروزرسانیهای بیشمار هم دچار نقصان و اشتباه میشود و برنامهنویس میتواند بارها آزمون و خطا کند اما شما به عنوان نویسنده نمیتوانید برای کتاب خود مثلاً یک پَچ(رفع یا ترمیمکننده نقص در نرمافزارهای رایانهای[مترجم]) منتشر کنید. شما برای عرضاندام فقط یک بار فرصت دارید و چه کسی جز خود شما میتواند این فرصت را از شما بگیرد؟ مطمئناً دقت در طراحی هستههای موتور مولد، داستان میتواند شما را در جدول فروش به بالاها برساند.
فراموش نکنید که جسم داستان شما با این شش هسته زنده است و ایده و روح همه چیز نیست!