در طراحی دیالوگ و گفتوگوهای میان شخصیتهای یک داستان، نکاتی وجود دارندکه باعث هرچه بهتر شدن روند داستان و همچنین هوشمندانهتر شدن روایت آن میشوند. چه بسیارند نویسندگان کتابهایی که فرصتهای نگارشی خود را بدون توجه به موضوع و تعامل آن با دیالوگها از دست میدهند و چقدر بیپایانند موفقیتهایی که به دلیل دیالوگهای اشتباه در روند و سیر داستان از دست نویسنده میروند. با این حال چنان که باید به این مقوله مهم توجه نمیشود و دیالوگنویسی بسیاری از کتابهای موجود هیچ تناسبی با داستان و فضای نگارشی کتاب ندارد. هفته قبل و به روال همیشگی کتاب هفته در انتشار مصاحبههای کارا و آموزشی، قسمت نخست از مصاحبه سایت «قلم خلاق» را با جیمز اسکات بل تقدیم خوانندگان کردیم. این هفته هم قسمت پایانی این مصاحبه را که به روشهای نگارش مدرن دیالوگ اختصاص دارد منتشر میکنیم که بینهایت کاربردی و پر از نکات آموزشی مهم است.
یکی از مهمترین مشکلاتی که نویسندگان برای نگارش صحیح دیالوگ متناسب با فضای داستان با آن دست و پنجه نرم میکنند، بیان احساسی کلمات و نبود حس لازم در آنهاست. این موضوع بهویژه در کتابهای عاطفی و داستانهای پرجاذبه احساسی نمود بیشتری دارد. فکر میکنید این ضعف از ذات واژگان و ضعیف بودن آنها در بیان حس نشأت میگیرد یا مشکل از جای دیگری است؟
این پرسش بسیار مهم و خوبی است که بیان کردید. مشکل از هیچیک از این المانهای سازنده نیست. همه چیز به صورت مبهمی باید با هم جور دربیاید تا یک واژه بتواند احساس صددرصدی نویسنده را به خوانندگان منتقل کند. برای مثال باید بگویم یک شاعر کارکشته هرگز مفهوم اصلی یا به قول بعضی نویسندگان، برگ برنده حس خود را خیلی زود یا خیلی دیر رو نمیکند. آن شاعر خوب میداند که شعر نیاز به بسترسازی عاطفی دارد. از گذشتهای میگوید که پر از رخداد است، آرزوهای امروز را بیان میکند و به امید یا ناامیدی جاری در رویاهایش میپردازد. در هر حال هرگز سریعاً و بیمقدمه و مؤخره سراغ مفهوم اصلی و منظور بیانی خاصی نمیرود. در نگارش دیالوگها هم باید این مد نظر نویسنده باشد که هر دیالوگ، حتی یک سلام خشک و خالی که از دهان شخصیت اصلی یا فرعی بیرون میآید، باید بسیار هدفمند باشد.
منظورم این است که شما هرگز به کسی همینطوری سلام نمیکنید. یا او را میشناسید، یا میخواهید بشناسید. یا هدف سومی در کار است که موضوع را دچار پیچیدگیهای بیشتر میکند. پس وقتی برای یک سلام خشک و خالی این همه فکر و منطق و پیچیدگی لازم است، چطور میخواهید مخاطب حس کلام دیالوگهای شما را بدون زمینهسازیهای اولیه یا توضیحات بعدی(یعنی پس از بیان دیالوگ/ مترجم) بپذیرد؟ به نظر من، کلمات، الکن و ساکن نیستند مگر اینکه از وجودشان در جایی غیر از آن کاربردی که باید استفاده شود. از سوی دیگر اینکه بدانیم هر احساس، موقعیت احساسی کلامی یا مکانی یا زمانی و همچنین هر بازخورد احساسی را با کدام کلمات در دیالوگهایمان بیان کنیم، خود راه و موضوعی دیگر است. بهترین دیالوگها در فیلمهای امروزی، درست زمانی گفته میشوند که بازیگر خود را از بند فیلمنامه میرهاند و آنچه در ذهن خود و در مواجهه با حس شخصیت محبوبش هست، به زبان میآورد. اگر نویسنده بتواند این کار را انجام دهد و احساس شخصیت مورد بحث خود را به عنوان آینه ای تمامنما به مخاطبان نشان دهد، مطمئناً بیان درست هم انتخاب خواهد شد. در یک جمله باید بگویم دیالوگنویسی برای بیان احساسات، دقیقاً مرز باریکی میان حس و واژه است و انتخاب بهترین واژهها، جز با درک احساسات شخصیت ها ممکن نیست.
درباره استفاده از لهجه و گویشها در نگارش دیالوگ نکاتی را بیان کنید.کجا میتوان بهترین کاربرد را از این روش گرفت؟
شخصاً فکر میکنم ادبیات معیار در هر زبانی بهترین گزینه برای انتخاب حالات روانی، احساسی و حتی توصیفات محیطی از زبان شخصیت هاست اما برای پاسخ به پرسش شما باید بگویم استفاده از لهجه یا گویش خاص میتواند سه دلیل داشته باشد؛ نخست آنکه شما میخواهید درباره قوم یا قبیله یا منطقهای مشخص تاکیدی خاص داشته باشید و به مخاطبانتان نشان دهید که در این جمع به ویژه اگر شخصیت به آن شکل مطلوب آنان صحبت نکند، دچار مشکلات خاصی میشود. پس بسته به وضع داستان و هوش شخصیت (مثلاً یک مأمور مخفی که میخواهد عملیاتی را در آن منطقه انجام دهد و مجبور است به گویش یا لهجه آنجا صحبت کند/ مترجم) به طور موقت به آن نوع گویش میپردازد. تاکید میکنم که به طور موقت و سعی کنید این دیالوگها آزاردهنده نباشند. باید با هوشمندی تمام و با استفاده از این کلمات راه خواندن داستان را هموار کنید. مثلاً بگویید: «شخصیت با لهجه ایرلندی خاصی پاسخ داد.» یا بگویید: «شخصیت که سعی میکرد لهجه اسپانیایی به خود بگیرد، گفت.» با این روش شما میتوانید خود را از تغییرات بیانی واژهها برهانید و همه چیز را به تخیل خوانندگان بسپارید.
دومین دلیل شما میتواند ایجاد توصیفات محلی و تشریح یک مکان خاص با انسان های درون خود باشد. مثلاً در خیلی از کتابها، ایالتهای جنوبی آمریکا را به لهجهای جویده و سخن گفتن بیادبانه میشناسند! وقتی داستان شما در اینجا و مثلاً در قرن نوزدهم میلادی میگذرد، شما نمیتوانید ادبیات شکسپیری را جایگزین کنید. این کار باعث مضحک شدن یک داستان جدی میشود.
در سومین حالت و برخلاف حالت دوم، شما قصد دارید مخاطب را بخندانید. در این موارد حتماً کلمات را هم دچار تغییرات املایی و بیانی کنید تا همه چیز رنگ و بوی نزدیک شدن به واقعیت بگیرد البته یادتان باشد که در انجام این کار زیادهروی نکنید که لوس و بیمزه خواهد بود.
میرسیم به دیالوگنویسی برای سکانسهای سریع و اکشن. از بزرگترین آفتهای اینگونه سکانسها میتوان به بیان دراماتیک و حسی در آنها اشاره کرد. نظر شما چیست؟
درست است. در نگارش دیالوگ برای داستانهای اکشن و جنایی و بهویژه در سکانسهایی که هیجان در بالاترین حد خود قرار دارد، هرگز بر اساس احساس عمل نکنید. مثلاً وقتی یک معشوق به سمت عاشق خود گل پرتاب میکند، معشوق هرگز جاخالی نمیدهد! بلکه با آغوش باز آن را میپذیرد و میگذارد تا به صورت یا دستانش برخورد کند و سپس دیالوگی عاشقانه را از وی خواهید شنید و به این ترتیب حس خوبی به خواننده منتقل میشود؛ اما شما تا به حال شنیدهاید که وقتی دو نفر رودرروی هم به یکدیگر شلیک میکنند، دیالوگها و بهویژه دیالوگهای طولانی یا فلسفی بگویند و مثلاً درباره نشانهگیری عالی طرف مقابل حرفهای تحسینآمیز بزنند؟ مشخص است که نه. دیالوگهای زمانهای حساس باید کم، هوشمندانه و دور از طنزهای طولانی باشند. شما نباید ذهن مخاطبتان را با حرفهای غالباً بیمزه به سمتی بکشید که از اکشن کار کم شود. تعالی دیالوگها در این قسمت ارتباط بسیاری به کوتاه بودن و حتی خشن بودن آنها دارد.
کارگردان جیمز وان در جملهای جالب میگوید: «بهترین دیالوگی که میتواند از دهان دو شخص که دشمن یکدیگرند و دارند به سوی هم تیراندازی میکنند خارج شود، ناسزا و بد و بیراه است!» شاید این جمله در نگاه اول کمی طنز به نظر برسد اما حقیقت جالبی را بیان میکند؛ هیچ دو نفری به این دلیل که یکدیگر را دوست دارند، با هم نمیجنگند!
ذکر این نکته ضروری است که خیلی از دیالوگها در زمان نبرد میتوانند بیان نشوند. مثلاً در آینده داستان موقعیتی پیش میآید که کسی از شخصیت درگیر در اکشن ماجرا میپرسد چرا حرفی نزدی؟ یا چرا سکوت کردی؟ در پاسخ میتوان بسط و تغییر بسیاری در افکار مخاطبان ایجاد کرد و آنها را به سمتی دیگر کشاند. یادتان باشد هر فرصتی برای بیان داستان و حرفهای مهم شخصیت ها خوب و بجا نیست. در بسیاری مواقع بیان یک راوی ثمربخشتر است و بیشتر میتوان روی آن حساب کرد. یک راوی خوب در داستان دیالوگها را به شکل معجزهواری پالایش میکند و آنچه را که باید خود میگوید. نقش راوی را باید در داستان با تدبیر و بهموقع پیش ببرید و دیالوگهای خود را پالایش کنید. کاری که راوی در داستاننویسی میکند، همان کاری است که دوربین فیلمبرداری در سینما انجام میدهد. یادتان باشد بهترین دیالوگهای جهان را دوربینهایی گفتهاند که در بهترین موقع و با نهایت تدبیر به سوی شخصیت ها و سرنوشت آنان چرخیدهاند و سپس روایت کردهاند.