حوالی این روزها که میشود با همه شتابزدگی، انگار مهربانترند این «لحظهها». لحظههایی که میدانند که به خط پایان سال نزدیکاند. انگار همه چیز برایشان تمام میشود و در واپسین نفسهای یک سالشان از تو میخواهند که آنها را حلال کنی اگر بر تو بد گذشتند و تو دوستشان نداشتی. اگر کامت از وجودشان تلخ شد و از بودنشان مضطر شدی. اگر آرامشت را در خود حبس کرده بودند که تو به آن نرسی. اگر آسمان امیدت را تار کردند. اگر بغض را در سینهات نشاندند. این لحظهها از تو میخواهند که از آنها بگذری و تو خواهی گذشت از همه آنچه با تو کردهاند. همانگونه که میخواهی از تو نیز بگذرند، همه آنهایی که... و این خواهش لحظهها به تو تلنگر میزند که یک سال گذشتهات را به قضاوت بنشینی و مصداق «حاسبوا قبل ان تحاسبوا» شوی. تو همه روزهایت را خواندهای، نوشتهای، آموختهای و تعلیم دادهای و در لابهلای ازدحام آنچه یافتهای به باختههایت دست پیدا خواهی کرد اگر قاضی خوبی باشی.
آری قضاوت مشکل است، گاهی دل وکیل میشود و گاه موکل و تو میمانی پرونده کدامیک را ورق بزنی؛ دل را به شهادت بخوانی وباور کنی آنچه را که میگوید، صادقانه است و عاشقانه یا خود را پنهان کرده پشت علاقهای که به دروغ عشق میخوانیمش. قضاوت که کنی، باید حکم هم بدهی، حکمی بر اساس انصاف، بر پایه عدل و برمدار رضایت حق. حکم تو باید متناسب باشد با جرم از دست دادنها و پاداش به دست آوردنها. آری قضاوت سخت است، دشوار و طاقتفرسا اما خودت که قاضی باشی، از محکمه وجدان سربلند بیرون میآیی و این سربلندی، یعنی هنوز فرصت داری، فراوان فرصت داری برای جبران و به دست آوردن آنچه را که نخواندهای و از دست دادهای و فرصت داری به دست بیاوری آنچه را که حق توست از آنچه خواهی خواند.
تو در ترازو میگذاری ثانیههای نابی را که قعر در دریای عشق و مهر و شکر و احسان بودی یا آن وقت که در گذرگاههای خشک زمان بر ترکهای کویر دل دردمندی باران شدی و لحظههایی را که توفان بیمهریات بر نهال تازه عاطفهای خروشید. ثانیه هایی را می گویم که هر یک، به بلندای یک عمر در گوشه ذهنت جا خوش می کنند و این تویی که باید برگ های زرد این خاطره را بچینی. درست در حوالی این روزها، عشق و حسرت لحظههایی که از آن گذر کردهای در آینه وجود اطرافیانت نمایان میشود و تو آنها را به خاطر داشته باش تا در تولد لحظههای بهاریات، تابش طلایی آفتاب بخشش و محبت را بر آنان بتابانی.