داستانهای فارسی - قرن 14
| پدیدآور | نويسنده : الیاسی ، فاطمه |
| ناشر | شهید کاظمی (برای تماس با ناشر و خرید کتاب کلیک کنید) |
| شابک | 978-622-717718-3 |
| تاریخ نشر | 13990515 |
| قیمت | 200,000 |
| کد دیویی | 8fa3.62 |
| زبان کتاب | فارسی |
| محل نشر | قم - قم |
| توضیحات | جلد - 173 صفحه - تالیف - چاپ 1 |
تونل سوم عنوان رمانی تاریخی و برگرفته از واقعیت با موضع انقلاب اسلامی برای گروه سنی نوجوان است که در پانزده فصل و به قلم فاطمه الیاسی، نویسنده جوان و نوقلم به رشته تحریر درآمده است. در این رمان به حوادث سال57 در شهر کرمانشاه و بازنمایی مبارزات نیروهای انقلاب با رژیم شاه پرداخته شده است. تونل سوم با روایت داستان در بستر شهر کرمانشاه، نشان داده است که پیروزی انقلاب حتی در دورترین نقاط ایران و حتی در نقاط مرزی دغدغه مردم بوده است و مردم از دست فشار و خفقان دوران پهلوی خسته بودند و همۀ مردم دوست داشتند که رژیم پهلوی سرنگون شود. محور اصلی کتاب، انگیزه مردم برای انقلاب است. این اثر، از چهره کثیف رژیم پهلوی که با خرابکاریهای مختلف سعی در بدنام کردن نیروهای انقلاب داشتند، سرکوب کردن نخبگان، جلوگیری از پیشرفت علمی و جنایات ساواک و سیاه نماییهایش پرده برداشته است.
«به صورت وحید نگاه کرد تا عکسالعملش را ببیند. وحید مثل خنگها نگاهش میکرد. نمیدانست چرا امروز همه یکجور دیگر شدهاند. خودش را کنار تلویزیون رنگی تصور کرد. چهقدر حال خشایار گرفته میشد وقتی میدید وحید تلویزیون خریده. پارسال که پدر خشایار با یک تلویزیون رنگی به محل آمد، همه صف کشیده بودند تا او را ببینند. خشایار هم با غرور کنار پدرش ایستاده بود و نمیگذاشت دست کسی به آن بخورد. تا آن موقع فقط تلویزیون سیاه و سفید دیده بود. به بهانهٔ کمک به دایی، از خانه بیرون میزد و چند ساعتی با تلویزیون مشغول میشد. وقتی روشنش میکرد، پنج دقیقه طول میکشید تا لامپش گرم شود و بتواند تصاویر را ببیند، اما حالا خشایار تا دستش را میگذاشت روی دکمهٔ خاموش روشن، تصاویر پشت سر هم ردیف میشدند؛ بدون اینکه برفک داشته باشد یا تصاویر مثل فرفره، تندتند بالا و پایین شوند. وحید دستش را دراز کرده بود تا در صندوقچهٔ تلویزیون را لمس کند. به نظرش سهبرابر تلویزیون دایی بود. دستش که به در جعبهٔ جادو رسید، خشایار محکم به دستش کوبید. حسابی دردش آمد. همانجا قول داد که بهزودی یک تلویزیون رنگی بخرد. خودش هم میدانست پولش را ندارند، اما از دهانش دررفته بود. نمیخواست کم بیاورد. خشایار هم به او خندیده و گفته بود: «به همین خیال باش!» حالا همان قمپزش داشت به واقعیت تبدیل میشد. کیفش کوک میشد، وقتی چشمهای گردشدهٔ خشایار را مجسم میکرد.»