داستانهای فارسی - قرن 14 داستانهای مذهبی - قرن 14
| پدیدآور | نويسنده : کرمیار ، صادق |
| ناشر | کتاب نیستان (برای تماس با ناشر و خرید کتاب کلیک کنید) |
| شابک | 978-964-337-514-0 |
| تاریخ نشر | 13951127 |
| قیمت | 100,000 |
| کد دیویی | 8fa3.62 |
| زبان کتاب | فارسی |
| محل نشر | تهران - تهران |
| توضیحات | جلد - 336 صفحه - تالیف - چاپ 22 |
نامیرا، داستان آشنایی دو سردار کوفه با نام «عبدالله» و «انس» در زمان قیام امام حسین (ع) است. انس، از قبیلة بنیاسد و عبدالله از قبیلة بنی کلب است. عبدالله که برای جهاد با مشرکان به فارس رفته بود، در راه بازگشت به قبیلهاش، در بیابان سوزان، انس را ملاقات میکند و درمییابد که او منتظر امام و یارانش است. از این رو دو سردار انس موافق، و عبدالله مخالف قیام امام حسین بودند. اما طی اتفاقاتی دیدگاه هر دو آنها تغییر میکند و با ورود امام به سرزمین کربلا، سرنوشت هر دو سردار شکل دیگری میگیرد.
امربیع بر سکوی کنار تنور نشسته بود و گندم در هاون میکوبید. لحظهای بعد، دست از کار کشید و رو به پنجرهی اتاقی کرد که ربیع و سلیمه با یکدیگر گفت و گو میکردند. او تنها ربیع را دید که پشت به پنجره ایستاده بود و سلیمه را ندید که در گوشه اتاق پای صندوقچهای نشسته بود و لباسهای ربیع را مرتب میکرد. بعد در صندوقچه را گذاشت. ربیع ایستاده بود و درحالیکه ردا به تن میکرد، به سخنان سلیمه گوش میداد که میگفت: «هر وقت پدرم خشمگین میشد، من لباس رزم به تن میکردم و او از هیبت پسرانه من لذت میبرد و خشمش فروکش میکرد. او که شمشیرزنی و اسبسواری به من میآموخت، همواره کینه شامیان را در دلم میکاشت. من از دختر بودن خود شرمنده و نفرتزده بودم و هر وقت دلم میگرفت به خانه عمهام که همسر هانی بن عروه است، میرفتم و به تلافی رفتار پدرم، از اهل شام و معاویه به نیکی یاد میکردم. هانی هم لبخندی میزد و مرا آرام میکرد. بعد از معاویه و خاندانش میگفت و از علی و پسرانس، از عمار یاسر و حجر بن عدی، از ابوذر و مالک اشتر ... و من دریافتم که خاندان امیه چگونه با نیرنگ و فریب بر مسلمانان مسلط شدند و هرگز به دین رسول خدا عمل نکردند.»ربیع آرام به او نزدیک شد و به کنایه سخن گفت:«از هانی نپرسیدی که چرا مسلمانان خون یکدیگر را میریزند تا دین رسول خدا را یاری کردهباشند؟! در حالیکه رسول خدا جز با مشرکان و کفار نمیجنگید؟!»سلیمه انتظار چنین سخنی را از ربیع داشت و پیدا بود پیش از این نیز با یکدیگر بسیار گفتگو کرده بودند. خونسرد سر بلند کرد و به ربیع نگریست و گفت: «پرسیدم!»اما ربیع انتظار این پاسخ را نداشت. پرسید: «خب چه گفت؟»«گفت بنیامیه از دین خدا بهره نمیگیرند، مگر آنچه آنها را به دنیا نزدیک میکند. آنها در عمل فرمان خدا را بر خود مشتبه میسازند تا عذری برای گناهانشان داشته باشند.