داستانهای فارسی - قرن 14 کارآفرینی - ایران - سرگذشتنامه نجاتبخش، نوید، 1353 - خاطرات
| پدیدآور | بهاهتمام : دانشگر ، بهزاد - ويراستار : نظامالدین ، سیدهنرگس - ويراستار : عمیدیمظاهری ، محمدمجید |
| ناشر | دفتر نشر معارف (وابسته به نهاد نمایندگی مقام رهبری در دانشگاه) (برای تماس با ناشر و خرید کتاب کلیک کنید) |
| شابک | 978-600-441-303-9 |
| تاریخ نشر | 14000929 |
| قیمت | 500,000 |
| کد دیویی | 8fa3.62 |
| زبان کتاب | فارسی |
| محل نشر | قم - قم |
| توضیحات | جلد - 304 صفحه - گردآوری - چاپ 5 |
کتاب «تندتر از عقربهها حرکت کن» حاصل گفتوگوهای بهزاد دانشگر و نوید نجاتبخش است. نویدبخش مدیر جوان و موفق یک شرکت دانشبنیان است که تجربیاتش را روایت میکند. «تندتر از عقربهها حرکت کن» روایتی از مسیر پرفرازونشیب و چالشهای جوانی است همه اطرافیان او و مدیران دولتی دیگر تصمیم او را غیرممکن میدانند. او که نه سرمایه چندانی دارد و نه حاضر است برای موفق شدن شرکتش به کسی باج بدهد و رشوه بگیرد، طبق چارچوبها که برگرفتهشده از روایات بزرگان دین اسلام و راهنماییهای علما و رهبر انقلاب است، تلاش میکند تا شرکتش را گسترش دهد. موفق شدن جوانی تلاشگر در مسیری پرفرازونشیب، بذر امید را در دل مخاطب میپروراند و آوای «توانستن» را در گوش دل جاری میکند.
«راهنمایی که بودم، یک کیف داشتم که بیشتر به توبره شبیه بود. ظرف غذا و توپ فوتبال را میگذاشتم تهش و کتابهایم را میگذاشتم کنارش. مدرسهمان خیابان مرداویج بود و تا خانهمان توی خیابان مسجد سید، خیلی راه بود که بخش زیادیاش را پیاده میرفتم. بعدازظهرها هم کلاس داشتیم و چون راهمان دور بود، ظهر مدرسه میماندیم. توی مدرسه، یک زمین هندبال بود که هرکس زودتر میرسید، میتوانست بایستد بازی. بیشتر وقت آن دوره به بازی فوتبال گذشت. توی مدرسهمان، بسیج دانشآموزی هم بود که مسئولش معلم علوممان بود. برایمان دورههایی گذاشته بودند تا با اسلحه آشنا شویم. یک روز هم قرار بود برویم مانور. روز قبلش گفتند بیایید، میخواهیم برویم گونی پر کنیم. گونیها را از خاک اره پر میکردیم تا با آن سنگر درست کنیم. اینطوری سبکتر بود و جابهجاییاش برای ما که جثههایمان کوچک بود، راحتتر بود. بسیج آن روزها توی خیابان توحید بود. ما با چند تای دیگر از بچهها رفتیم توی یک نجاری و گونیها را پر کردیم. بعد آمدیم پایگاه بسیج که گونیها را خالی کنیم. درِ پایگاه را بستند و گفتند امشب همینجا بخوابید. من تا آن روز، سابقه نداشت بعد از عصر برگردم خانه. یکی گیر داد که برای چه باید بمانیم؟ گفتند کار زیاد است و باید بمانید تا فردا اینجا را آماده کنید. کمی هم از شهدا مایه گذاشتند. من خوشم نیامد که میخواهند به زور نگهمان دارند. حالا اگر قبلش گفته بودند، یک چیزی؛ اما اینطوری برایم گران تمام شد. یکیدو ساعت بعد، کولیبازی راه انداختم تا گذاشتند بروم. حالا میفهمم که آن روز، با همهٔ بچگیام خوشم نیامده بوده ضعف مدیریتشان را با مایهگذاشتن از شهدا بپوشانند. از همان موقعها برای خودم خط قرمزهایی داشتم. یکیاش همین بود که زیر بار حرف زور نروم.»