داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
| پدیدآور | نويسنده : میرکیانی ، محمد - ويراستار : رهگذر ، رضا - تصويرگر : صلواتیان ، محمدحسین |
| ناشر | قدیانی (برای تماس با ناشر و خرید کتاب کلیک کنید) |
| شابک | 978-964-417-007-2 |
| تاریخ نشر | 13951014 |
| قیمت | 100,000 |
| کد دیویی | 8fa3.62 |
| زبان کتاب | فارسی |
| محل نشر | تهران - تهران |
| توضیحات | جلد - 164 صفحه - تالیف - چاپ 25 |
رمان نوجوان «تنتن و سندباد» نمونهای موفق از نگاه اجتماعی یک هنرمند و دغدغۀ او دربارۀ حفظ فرهنگ بومی کشور در دهۀ هفتاد است. در این داستان، «تنتن» به همراه دوستان همیشگیاش «میلو»، «کاپیتان هادوک» و پرفسور «تورنسل» به شرق سفر میکنند و در مقابل سندباد قرار میگیرد. قصۀ «تنتن و سندباد» از آنجایی شروع میشود که چند چهرۀ قهرمان در داستانهای غرب، به رهبری «تنتن» که یکی از معروفترین این قهرمانهاست، راهی سرزمینهای شرقی میشوند تا با قهرمانان شرق وارد جنگ و مبارزه شده و آنها را بهزانو درآورند؛ اما قهرمانان شرقی به همین راحتی در برابر کسی زانو نمیزنند و در کنار رهبر خود «سندباد» مبارزهای نفسگیر و پرهیجان را آغاز میکنند. متن تقریظ بسماللهالرحمنالرحیم ـ من هم همین قصّه را همیشه تعریف میکردم! حیف که خیلیها آن را باور نداشتند. حالا خوب شد، شاهد از غیب رسید! راوی این حکایت که خود همهچیز را به چشم خود دیده، حکایت تنتن و سندباد را چاپ کرده است. حالا دیگر کار من آسان شد! همین بس است که نسخۀ این کتاب را به همۀ بچهها بدهم.
در گوشهای از یک ساحل دورافتاده موجهای کفآلود خودشان را به ماسههای نرم میساییدند و دوباره به دریا برمیگشتند. تکههای قایقی متلاشی شده، بر ماسههای ساحل، خبر از غرقشدن سرنشینان آن میداد. در کنار آنها، چند نفر، تنتن و یارانش روی شنهای نمناک افتاده بودند. آنها چنان به خواب فرو رفته بودند که صدای مرغهای دریایی هم بیدارشان نمیکرد. ناگهان خرچنگی از زیر شنها سر درآورد و چنگالهایش را به اطراف چرخاند. چنگال خرچنگ، بیاختیار به یکی از پاهای پشمآلود میلو فرو رفت. میلو پارس دردآلودی کرد و از جا پرید و روی صورت کاپیتان هادوک افتاد. کاپیتان هادوک هم وحشتزده از جا پرید و فریادی کشید. با صدای آنها، تنتن و پرفسور و سوپرمن هم از آن حالت خواب آمیخته به بیهوشی بیرون آمدند. تنتن چشمانش را با دست مالید و با نگرانی پرسید: «ما کجاییم؟ کمک! کمک!» پرفسور که سرحالتر از بقیه بود گفت: «از کی کمک میخواهی تنتن؟ در حال حاضر در یکی از ساحلهای دورافتادهی مشرقزمین هستیم.» سوپرمن زودتر از بقیه افراد سرپا شد و گفت: «پس ما غرق شدیم؟! اَی سندباد لعنتی! تو قصد جان ما را کرده بودی. بهزودی جواب تو را خواهم داد.» کاپیتان هادوک گفت: «دیگر از این حرفهای گندهگنده تو خسته شدهام. نمیخواهد این قدر برای سندباد نقشه بکشی. چرا اینهمه حرف میزنی! نمیتوانی ساکت باشی؟!» تنتن گفت: «آرام باش کاپیتان! اگر سوپرمن را از دست بدهیم دیگر هیچ چیز نداریم. در حال حاضر، تنها کسی که میتواند ما را نجات بدهد، سوپرمن است.