سلیمانی، قاسم، 1335 - 1398 - خاطرات سلیمانی، قاسم، 1335 - 1398 - دوستان و آشنایان - خاطرات سرداران - ایران - کرمان (استان) - سرگذشتنامه
| پدیدآور | نويسنده : شیرازی ، علی - بهاهتمام : علامیان ، سعید |
| ناشر | خط مقدم (برای تماس با ناشر و خرید کتاب کلیک کنید) |
| شابک | 978-622-7510-28-7 |
| تاریخ نشر | 14001103 |
| قیمت | 300,000 |
| کد دیویی | 955.0844092 |
| زبان کتاب | فارسی |
| محل نشر | قم - قم |
| توضیحات | جلد - 168 صفحه - تالیف و گردآوری - چاپ 1 |
کتاب «حاج قاسمی که من میشناسم» در دوازده فصل، روایتی از رفاقت چهل ساله را بازگو میکند و به واسطه صمیمیت و نزدیکی راوی به سردار دلها،کتاب را بسیار خواندنی و قابل تامل کرده است. علی شیرازی، راوی کتاب زمانی که به جبهههای جنگ میرود، با سردار سلیمانی که او هم اهل کرمان است، ارتباط پیدا میکند. او بار دیگر در دی ماه سال 81 مسئول نمایندگی ولی فقیه در نیروی دریایی سپاه را عهدهدار شده و مجدد ارتباطش با سردار سلیمانی زیاد میشود و به مدت هشت سال در این سمت باقی میماند. ارتباطات و تعاملات نویسنده در این 40 سال با سردار سلیمانی محور اصلی کتاب را شکل میدهد. این کتاب که متن بسیار صمیمی، ساده و روانی دارد، ثمرۀ نوزده ساعت گفتوگوی نویسنده با علی شیرازی است. نکاتی که در این کتاب از سبک زندگی سردار، رفتار او با خانواده شهدا، نحوۀ تربیت و برخورد با فرزندانش بیان شده است، خاطراتی درجۀ یک بوده که در کمتر کتابی از ایشان به چشم میخورد و همین نکته این کتاب را بسیار خواندنی کرده است.
«هتل فجر اهواز، محل اقامت خانوادههای فرماندهان بود. یک اتاق سهدرچهار در طبقه سوم هتل به ما دادند. یک اتاق بزرگتر هم در طبقه اول، متعلق به خانوادهی حاجقاسم سلیمانی بود که فرمانده لشکر بود؛ اتاق شماره ۱۱۶. این اتاق را با یک پرده، به دو اتاق تودرتو تبدیل کرده بودند. موقعی که خانمش به کرمان میرفت، به من گفت به آن اتاق برویم. وقتی میآمدند، اتاق را تحویل ایشان میدادیم و به همان اتاق کوچکتر طبقه سوم میرفتیم. آن موقع، دو بچه داشتند؛ نرگس و حسین. چون حاجقاسم در اهواز هم کمتر وقت میکرد به هتل برود، مادرخانمش همراهشان میآمد. گاهی برادرخانمش محمود هم بود. پنج نفر در یک اتاق، با پردهای در وسط و بدون آشپزخانه زندگی میکردند. تازه حاجقاسم گاهی همانجا مهمانداری هم میکرد! فرمانده لشکر بود و همهی فرماندهها با او کار داشتند. زندگی حاجقاسم بعد از جنگ هم تا پایان عمرش که فرمانده نیروی قدس بود، همینطور سپری شد. رتبهی فرمانده نیرو با فرمانده لشکر خیلی متفاوت است؛ آن هم فرمانده نیروی قدسی که در سوریه و لبنان و عراق و فلسطین، صاحب نفوذ و قدرت است. خانهاش، وضع زندگیاش، پایینتر از متوسط بود! به خانهی بعضی از افراد درجهی سه و چهار نیرو که میرفتم، میدیدم وضع رفاهی زندگیشان، به مراتب از حاجقاسم بهتر است. اتاق کار حاجقاسمی که با خیلی از افراد توی دنیا ارتباط داشت، در نهایت سادگی بود. مبلهای اتاقش ساده بود. میزوصندلیها تشریفاتی نبود. مبلها بیست سال عمر کرده بود! یک بار با اصرار دیگران اجازه داد رویهی مبل را عوض کنند. دنبال تشریفات و تجملات نبود. رفقایش از کرمان برایش اجناسی مثل میوه و شیرینی میفرستادند. بعضی حرفهایش را به من میزد. میگفت «پسرم میخواهد داماد شود. وقتی برای خرید رفتیم، زیاد پول نداشتم. نگران بودم اگر خانواده عروس خواستند چیز گران بخرند، چه کار کنم!». کسی این حرف را میزد که اگر اشاره میکرد، امکانات زیادی برایش فراهم میشد. بعد از مدتی گفت «خدا رساند. خرید را حل کردم.»