حج داستانهای فارسی - قرن 14 سفرنامهها
| پدیدآور | نويسنده : عسکری ، حامد - ويراستار : شاهمرادی ، حسین |
| ناشر | امیرکبیر (برای تماس با ناشر و خرید کتاب کلیک کنید) |
| شابک | 978-964-002-113-2 |
| تاریخ نشر | 14000714 |
| قیمت | 480,000 |
| کد دیویی | 915.3804 |
| زبان کتاب | فارسی |
| محل نشر | تهران - تهران |
| توضیحات | جلد - 238 صفحه - تالیف - چاپ 9 |
کتاب «خال سیاه عربی»، توسط حامد عسکری نوشته شده است. این کتاب به همت انتشارات امیرکبیر به چاپ رسیده است. در این کتاب، برخلاف سایر سفرنامهها که از لحظه آغاز سفر شروع به روایت میکنند، نویسنده پیشزمینهای را از شرایط خود برای خواننده ارائه میکند. این مسئله سبب میشود تا خواننده با آگاهی نسبتاً کاملی بتواند وقایع موجود در سفر را تفسیر نماید. داستان از زلزله بم آغاز میشود، جایی که راوی داستان نزدیک خود را از دست داده است و به تهران مهاجرت میکند. در این مهاجرت، نقش اقوام او بسیار پررنگ است. یکی از ویژگیها متن این داستان، تعلق بسیار بالای خواننده به شهر مادری خود، یعنی بم است. او در تمام سفرنامه خود، میکوشد تا تمایزهای این شهر را نسبت به سایر نقاط ایران برای خواننده ارائه نماید. مطالعۀ این کتاب برای علاقهمندان به سفرنامهها بسیار خواندنی خواهد بود.
«خدا… این کلمه، این مفهوم، بزرگ ترین سوال کودکی من بود و از سی وهفت سال پیش تا همین لحظۀ اکنون، مغزم دست گذاشته روی علامت سوال صفحه کلید مغزم و هنوزاهنوز برنداشته. این مفهوم، این نیرو، این نور، این قدرت، این هر چی که هست، کیست؟ از کجا آمده؟ قرار است برای من چه کار کند و قرار است برایش چه کار کنم؟ خدا را توی همان چند سال اول کودکی از چند تا عینک مختلف دیدم. عینک اول عینک معلم های دینی مان بود. خدای معلمهای دینی مدرسه مثل خودشان بود؛ خدایی با عینکی کائوچویی که یک سری مقررات دقیق و منظم وضع کرده بود سختتر از مقررات مدرسه و هر کس دست از پا خطا میکرد، حسابش با آتش جهنم بود و سرب داغ و میل گداخته به چشم؛ یک خدای اخمو و بیاعصاب که انگار همیشه از دندان درد رنج میبرد و همین روی رفتارهایش تأثیر منفی گذاشته بود. از این خدا خیلی میترسیدم. عینک بعدی عینک مادرم بود. مثل خودش بود این خدا؛ مثل مادرم؛ مهربان و صمیمی و یک بغضی همیشه توی صدا و چشمهایش بود. این خدا را خیلی دوست داشتم. اگر کار بدی میکردم، سگ محلم میکرد؛ ولی با یک ببخشید گفتن من، با یک «دوستت دارم به خدا»، با یک «مگه چند تا پسر داری که باهام حرف نمیزنی»، یخش میشکست و دوباره بغلم میکرد و میگفت: «پسر خوبی باش! من خیلی ناراحت میشم که سرت داد میزنم. دلم ریش میشه تا برگردی و بگی ببخش.» برای پرستیدن، پناه بردن و توسل کردن و چیزی خواستن سراغ همین خدا میرفتم. نه اینکه خداها متفاوت باشند، نه! خدا یک خدا بود و فقط پنجرهای که آدمها از آن به او نگاه میکردند، فرق داشت. برای اینکه مطمئن شوم انتخابم درست بوده، چند باری هم همین خدایی را که معرفش مادرم بود، امتحان کردم و شانس آورد و قبول شد و من پس از همان امتحانها بود که دیدم نه! جواب میدهد و کارش را بلد است و انتخابش کردم برای پرستیدن. تا همین الآن هم رفیقیم و خیلی شبها میروم توی چت خصوصیاش و یک حرفهایی میزنم باهاش که مسلمان نشوند کافر نبیند. استیکرها و شکلکهایی هم که من میفرستم، معمولا اشک است و آن گردالی که سرش را پایین انداخته و شرمنده است و سرافکنده.»