شهیدان - ایران - همسران - خاطرات جنگ ایران و عراق، 1359 - 1367 - شهیدان - سرگذشتنامه جنگ ایران و عراق، 1359 - 1367 - شهیدان - داستان کنعانی، قدمخیر، 1341 - 1388. ابراهیمیهژیر، ستار، 1335 - 1365
| پدیدآور | نويسنده : ضرابیزاده ، بهناز |
| ناشر | شرکت انتشارات سوره مهر (برای تماس با ناشر و خرید کتاب کلیک کنید) |
| شابک | 978-600-175-262-9 |
| تاریخ نشر | 13950427 |
| قیمت | 90,000 |
| کد دیویی | 955.08430922 |
| زبان کتاب | فارسی |
| محل نشر | تهران - تهران |
| توضیحات | جلد - 264 صفحه - تالیف - چاپ 49 |
«دختر شینا» روایتگر خاطرات زندگی پرماجرای «قدمخیر محمدی» همسر سردار شهید «ستار ابراهیمی» است که با وجود از دست دادن همسر خود در بیستوچهار سالگی، دیگر ازدواج نکرد و پنج فرزند خود را بهتنهایی پرورش داد! این کتاب که از مجاهدت و ایستادگی زنان، پابهپای مردان حرف میزند، عاشقانهای از دوران جنگ است که با استقبال زیاد مخاطبین روبهرو شده و از نخستین آثار در زمینۀ خاطرات زنان از جنگ هشتسالۀ ایران بهحساب میآید. متن تقریظ بسمهتعالی رحمت خدا بر این بانوی صبور و باایمان؛ و بر آن جوان مجاهد و مخلص و فداکاری که این رنجهای توانفرسای همسر محبوبش نتوانست او را از ادامۀ جهاد دشوارش باز دارد. جا دارد از فرزندان این دو انسان والا نیز قدردانی شود. (شهریور ۹۱)
فصل گوجه سبز بود. میآمدم خانهات؛ مینشستم روبهرویت. ام.پی.تری را روشن میکردم. برایم میگفتی؛ از خاطراتت، پدرت، مادرت، روستای باصفایتان، کودکیات. تا رسیدی به حاج ستار و جنگ. بار سنگین جنگ ریخته بود توی خانه کوچکت، روی شانههای نحیف و ضعیف تو؛ یعنی قدمخیر محمدی کنعان و هیچکس این را نفهمید. ماه رمضان کار مصاحبه تمام شد. خوشحال بودی به روزهایت میرسی. دست آخر هم گفتی: «نمیخواستم چیزی بگویم؛ اما انگار همه چیز را گفتم.» خوشحالتر از تو من بودم. رفتم سراغ پیاده کردن مصاحبهها. قرار گذاشتیم وقتی خاطرات آماده شد، مطالب را تمام و کمال بدهم بخوانی، اگر چیزی از قلم افتاده بود، اصلاح کنم؛ اما وقتی آن اتفاق افتاد، همه چیز بههم ریخت. تا شنیدم، سراسیمه آمدم سراغت؛ اما نه با یک دسته کاغذ، با چند قوطی کمپوت و آبمیوه. حالا کی بود، دهم دیماه ۱۳۸۸. دیدم افتادهای روی تخت؛ با چشمانی باز. نگاهم میکردی و مرا نمیشناختی. باورم نمیشد، گفتم: «دورت بگردم، قدمخیر! منم، ضرابیزاده. یادت میآید فصل گوجه سبز بود. تو برایم تعریف میکردی و من گوجه سبز میخوردم. ترشی گوجهها را بهانه میکردم و چشمهایم را میبستم تا تو اشکهایم را نبینی؟ آخر نیامده بودم درددل و غصههایت را تازه کنم.» میگفتی: «خوشحالیام این است که بعد از این همه سال، یک نفر از جنس خودم آمده، نشسته روبهرویم تا غصه تنهایی این همه سال را برایش تعریف کنم. غم و غصههایی که به هیچکس نگفتم.» میگفتی: «وقتی با شما از حاجی میگویم، تازه یادم میآید چقدر دلم برایش تنگ شده. هشت سال با او زندگی کردم؛ اما یک دل سیر ندیدمش. عاشق هم بودیم؛ اما همیشه دور از هم. حاجی شوهر من بود و مال من نبود. بچههایم همیشه بهانهاش را میگرفتند؛ چه آنوقتهایی که زنده بود، چه بعد از شهادتش. میگفتند مامان، همه باباهایشان میآید مدرسه دنبالشان، ما چرا بابا نداریم؟! میگفتم مامان که دارید. پنجتا بچه را میانداختم پشت سرم، میرفتیم خدیجه را به مدرسه برسانیم. معصومه شیفت بعدازظهر بود، ظهر که میشد، میرفتیم او را میرساندیم...»