نسخه آزمایشی جستجو ورود | ثبت نام

آب هرگز نمی‌میرد: خاطرات سردار حاج میرزا محمد سلگی فرمانده گردان حضرت اباالفضل (ع)، لشکر 32 انصارالحسین (ع) | خانه کتاب و ادبیات ایران
صفحات اولیه کتاب

آب هرگز نمی‌میرد: خاطرات سردار حاج میرزا محمد سلگی فرمانده گردان حضرت اباالفضل (ع)، لشکر 32 انصارالحسین (ع)

سرداران - ایران - سرگذشتنامه جنگ ایران و عراق، 1359 - 1367 - خاطرات سلگی، میرزامحمد، 1335 -

پدیدآور نويسنده : حسام ، حمید - ويراستار : شاه‌مرادی ، حسین
ناشر صریر (وابسته به بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس) (برای تماس با ناشر و خرید کتاب کلیک کنید)
شابک 978-600-331-019-3
تاریخ نشر 13970521
قیمت
کد دیویی 955.0843092
زبان کتاب فارسی
محل نشر تهران - تهران
توضیحات جلد - 746 صفحه - تالیف - چاپ 22
معرفی مختصر کتاب

کتاب «آب هرگز نمی‌میرد» خاطرات سردار جانباز «میرزا محمد سلگی» فرمانده گردان ۱۵۲ حضرت ابوالفضل سلام‌الله‌علیه لشکر ۳۲ انصارالحسین را به تصویر کشیده است. سردار میرزامحمد سلگی از سن ۲۲ سالگی در جبهه‌های غرب و جنوب جنگ تحمیلی حضور پیدا کرد و در این مدت پنج بار مجروح شد. «سردار سلگی» از فرماندهان هشت سال دفاع مقدس و جانباز ۷۰ درصد بود که مقام معظم رهبری به ایشان لقب شهید زنده داده بودند. ایشان در تاریخ ۱۴ فروردین ۱۳۹۹ از دنیا رفت و به یاران شهیدش پیوست. متن تقریظ بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سلام بر یاران حسین علیه‌السلام و سلام بر لشگر انصارالحسین همدان؛ و سلام بر شهیدان، دلاوران، فدائیان، شیران روز و عابدان شب؛ و سلام بر شهید زنده میرزا محمد سُلگی و بر همسر باایمان و صبور او؛ و سلام بر حمید حسام که دردانه‌هایی چون سُلگی و خوش‌لفظ را به ما شناساند. ساعت‌های خوش و باصفایی را با این کتاب گذراندم و بارها با دریغ و حسرت گفتم: درنگی کرده بودم کاش در بزم جنون من هم / لبی تر کرده زان صهبای جام پرفسون من هم هزاران کام در راه است و دل مشتاق و من حیران / که ره چون میتوانم یافتن سوی درون من هم ... در میان کتاب‌های خاطرات جنگ، این، یکی از بهترین‌ها است. نگارش درست و قوی، ذوق سرشار، سلیقه و حوصله، همت بلند، همه با هم دست‌به‌کار تولید این اثر شده‌اند. بهمن 95 کتاب خانم ضرابی در شرح حال شهید عالی‌مقام علی چیت‌سازیان نیز دارای همین برجستگی‌ها است. این دو نفر از ستارگان اقبال همدان‌اند.

برشی از کتاب

چشمم باز شد، دور و برم چند پرستار دیدم. یکی از آن‌ها شورت پارچه‌ای آورد که با کمک او و بقیه بپوشم، ملحفه را کنار زدند، دیدم پا ندارم.روبروی اتاق، فرمانده لشکر حاج علی شادمانی ایستاده بود و داشت گریه می‌کرد.هرچه فکر کردم کجا بودم و چه اتفاقی افتاده چیزی به یاد نیاوردم. بیمارستان در بانه بود. اما امکاناتی برای درمان نداشت. چند مسکن و سرم تزریق کردند چشمانم کمی سو گرفت، هنوز دانه‌های اشک را روی صورت فرمانده لشکر می‌دیدم که دست توی موهایم می‌کشید و دلداریم می‌داد.در بیمارستان همان پوست نیم‌بند پای چپ را با قیچی کندند و هر دو پا مثل هم از زیر زانو قطع شدند و استخوان‌ها از بالای زانوهای هر دو پا تا کشاله ران شکسته و پر از ترکش ریز.ظرف یک ساعت اتاقی که بستری بودم از همرزمان پر شد. آمده بودند که خون بدهند، علی چیت سازیان پیش‌قدم شد و اولین کیسه خون را او داد و چند نفری که گروه خونشان می‌خورد، خون دادند.چشم در چشم علی چیت‌سازیان داشتم، اگر می‌دانستم این آخرین بار است که او را می‌بینم، هرگز چشمانم را نمی‌بستم، اما از اینکه خون شیرمردی مثل علی چیت‌سازیان در رگ‌هایم جاری می‌شد، احساس خوبی داشتم. خیلی زود خبر مجروحیتم تا قرارگاه نجف رفت. فرمانده سابق لشکر ما حاج مهدی کیانی معاون قرارگاه نجف شده بود اما قبل از آمدن او از هوش رفتم.

پیوند های خرید