داستانهای کودکان و نوجوانان
| پدیدآور | نويسنده : رهگذر ، رضا |
| ناشر | شرکت انتشارات سوره مهر (برای تماس با ناشر و خرید کتاب کلیک کنید) |
| شابک | 978-964-506-274-8 |
| تاریخ نشر | 13970627 |
| قیمت | 50,000 |
| کد دیویی | 8fa3.62 |
| زبان کتاب | فارسی |
| محل نشر | تهران - تهران |
| توضیحات | جلد - 32 صفحه - تالیف - چاپ 7 |
«خدا میداند وقتی این موضوع را فهمیدم، چه حالی پیدا کردم! فقط همینقدر بگویم که فاصله بین مدرسه تا خانه را راه نمیرفتم؛ پرواز میکردم. همچنین، نمیتوانم شرح بدهم که مادر چقدر خوشحال شد! فقط همین را بگویم که اشکِ شادی در چشمهایش حلقه زد؛ مرا بغل کرد، و بعد از سالها، صورتم را بوسید و خدا را هزار بار شکر کرد. ظهر، وقتی پدر از اداره برگشت و خبر را شنید، او هم سرم را بوسید و مرا به سینهاش فشار داد. بعد، توی آن گرما به مدرسهمان رفت و با دادن انعام، بابای مدرسه را وادار کرد که درِ دبستان را باز کند و وقتی با چشمهای خودش نتیجهٔ امتحانات را دید، تازه دلش آرام گرفت و باور کرد که من شاگرد اول شدهام. چند روزی گذشت. وقتی که شور و شوقم کمی خوابید، تازه به فکر وعدهٔ بابا افتادم و دوچرخه. اما مثل اینکه بابا اصلاً یادش رفته بود که چنین قولی داده است. حتی اسمی هم از دوچرخه به میان نمیآورد. من هم خجالت میکشیدم به او بگویم «پس جایزه چی شد؟» آخرش یک روز حوصلهام سر رفت و به مادر گفتم: «پس بابا کِی میخواهد برایم دوچرخه بخرد!» مادر، درحالیکه سعی میکرد دلداریام بدهد، گفت: «عجله نکن؛ میخرد. راستش، رفته قیمت کرده. گفتهاند دوچرخهٔ قدِّ تو صد و بیست تومان میشود.» ـ خوب، چرا نمیخرد؟ ـ تو که دیگر بچه نیستی مادر. مگر نمیدانی حقوق بابات چقدر است؟ کمی صبر کن! آنوقت بود که فهمیدم موضوع از چه قرار است. بابا، کارمند دولت بود. حقوقش ماهی هفتصد و پنجاه تومان بیشتر نبود. آخرهای ماه، همیشه به قرض کردن میافتادیم: ـ بابا! برو از حسن آقا یک کیلو ماست و دو تا پاکت سیگار هما بگیر، بگو بنویسد به حساب. ـ مادر! دفتر صورتحساب را از توی طاقچه بردار و برو پیش مشهدی حیدر. بگو پنج تا نان بدهد؛ بنویسد به حساب. ـ بچهها! حالا چند روز پول تو جیبیتان را نگیرید. وقتی بابا حقوق گرفت، همهاش را یکجا بِهتان میدهم...»