نسخه آزمایشی جستجو ورود | ثبت نام

نورالدین پسر ایران: خاطرات سیدنورالدین عافی | خانه کتاب و ادبیات ایران
صفحات اولیه کتاب

نورالدین پسر ایران: خاطرات سیدنورالدین عافی

جانبازان - ایران - خاطرات جانبازان - ایران - سرگذشتنامه جنگ ایران و عراق، 1359 - 1367 - خاطرات عافی، سیدنورالدین، 1343

پدیدآور گردآورنده : غیور ، موسی - گردآورنده : سپهری ، معصومه
ناشر شرکت انتشارات سوره مهر (برای تماس با ناشر و خرید کتاب کلیک کنید)
شابک 978-600-175-220-9
تاریخ نشر 13901210
قیمت 129,000
کد دیویی 955.0843092
زبان کتاب فارسی
محل نشر تهران - تهران
توضیحات جلد - 712 صفحه - تالیف - چاپ 1
معرفی مختصر کتاب

کتاب «نورالدین پسر ایران» روایت‌گر خاطرات ۷۷ ماه نبرد رزمنده و جانباز، سید نورالدین عافی است؛ پسری شانزده ساله از اهالی روستای خنجان در حوالی تبریز در آذربایجان شرقی که مانند دیگر رزمنده‌های نوجوان ایران با تلاش و زحمت فراوان، رضایت والدین و مسئولین را برای اعزام به مناطق عملیاتی جلب کرد. او حضور در گردان‌های خط‌‌شکن لشکر 31 عاشورا را به عنوان نیروی آزاد، غواص و فرمانده دسته و در جبهه‌های مختلف تجربه کرده و بارها مجروح شده است. «نورالدین پسر ایران» کتاب خاطرات فردی است که بی‌تعارف و بدون تردید، هشت سال در متن جنگ زندگی کرده و امروز برای ماندگاری آن لحظه‌های بی‌نظیر از خاطراتش گفته است. اگرچه در این کتاب به خاطرات یک نوجوان خطۀ آذربایجان پرداخته شده است، اما در جای‌جای کتاب، ویژگی‌های «فرزند ایران بودن» نورالدین کاملاً پیدا است؛ ویژگی‌هایی چون صفا و صمیمیت، صداقت و صراحت، سادگی و بی‌تکلفی‌ و شهادت‌طلبی که به‌خوبی به تصویر کشیده شده است.

برشی از کتاب

«داد زدم: نزن. و گلوله را بغل کردم تا از مسیر آتش عقبه بردارم، اما فندرسکی که دستش را روی گوشش گذاشته بود، با فشار زانویش توپ را شلیک کرد ... شلیک توپ همان و به هوا رفتن من همان! سرعت و فشار آتش عقبه مرا مثل توپ سبکی به هوا پرتاب کرد ... هیچ چیز از آن ثانیه‌های عجیب به یاد ندارم ... فقط یادم هست محکم به زمین افتادم در حالی که گردنم لای پاهایم گیر کرده بود! بوی عجیبی دماغم را پُر کرده بود. مخلوطی از بوی گوشت سوخته، باروت، خون و خاک ... به‌تدریج صدای فریاد فندرسکی و دیگران هم به گوشم رسید. گریه می‌کردند، داد می‌زدند ... من تلاش می‌کردم سرم را از بین پاهایم خارج کنم، ولی نمی‌شد ... احساس می‌کردم مثل یک توپ گرد شده‌ام و اصلاً تحمل آن وضع را نداشتم. ناله می‌کردم: گردنم را بکشید بیرون ... اما این کار دقایقی طول کشید. وقتی سرم از آن حالت فشار خارج شد، دیدم همه گوشت‌های تنم دارند می‌ریزند. هیچ لباسی بر تنم نمانده بود. حتی نارنجک‌ها و خشاب‌هایی که به کمرم داشتم، ناپدید و شاید پودر شده بودند. بچه‌ها به سر و صورتشان می‌زدند و گریه می‌کردند. من از لحظاتی قبل شهادتین می‌گفتم، اما هیچ ناله‌ای از من بلند نبود. از بچگی همین‌طور بودم.»

پیوند های خرید