نسخه آزمایشی جستجو ورود | ثبت نام

تشریف | خانه کتاب و ادبیات ایران
صفحات اولیه کتاب

تشریف

داستان‌های فارسی - قرن 14

پدیدآور نويسنده : عزتی‌پاک ، علی‌اصغر - ويراستار : ابن‌علی ، ندا
ناشر شهرستان ادب(وابسته به م.ف.ه شهر ادب و معاصر) (برای تماس با ناشر و خرید کتاب کلیک کنید)
شابک 978-622-6936-26-2
تاریخ نشر 14000509
قیمت
کد دیویی 8fa3.62
زبان کتاب فارسی
محل نشر تهران - تهران
توضیحات جلد - 312 صفحه - تالیف - چاپ 1
معرفی مختصر کتاب

آذر 1357. همدان. «شهریار و مهری» دقایقی پس از مراسم عروسی که به خانۀ خود می‌روند. مهری آلبوم عکس دوران نامزدی‌شان را باز می‌کند و به آن‌ها نگاه می‌کند. «مهری» مراسم عروسی، نامزدی و روزهای آشنایی‌شان را مرور می‌کند. او و شهریار در دانشسرا با هم آشنا شده بودند. مهری متصدی کتابخانۀ آنجا بود و شهریار هر بار که برای گرفتن کتاب می‌آمد با او هم‌صحبت می‌شد و این‌طور بود که عاشق هم شدند. اما پس از دیدن آلبوم عکس‌ها، مهری با دلهره به شهریار می‌گوید که می‌خواهد از چیزی صحبت کند؛ اما شک دارد و نمی‌داند چطور مطلبی را که می‌خواهد بگوید بر زبان بیاورد! شهریار ابتدا جدی نمی‌گیرد اما وقتی اضطراب مهری را می‌بیند او هم مضطرب می‌شود. مهری به شهریار می‌گوید که مدتی با نیروهای ساواک همکاری کرده و اطلاعات چند نفر از دوستانشان را به آن‌ها داده! از جمله «مصطفی» بهترین دوست شهریار. مصطفی دانشجویی بود که با صراحت همه‌جا در نقد حکومت صحبت می‌کرد. مهری می‌گوید وقتی این رفتار مصطفی را دیده، ترسیده که همۀ دوستانش را به دردسر بیندازد، بنابراین تصمیم گرفته نام او را به مأمورین اطلاعات بدهد؛ اما برخلاف دیگر دانشجویان که بعد از تعهد آزاد شدند و به دانش‌سرا برگشتند، دیگر هیچ‌وقت خبری از مصطفی نشد... . اما عکس‌العمل شهریار در شب عروسی بعد از اعترافات عروس جوانش چه می‌تواند باشد؟! روایتی عاشقانه در بستری پرماجرا در رمان «تشریف» منتظر نگاه علاقه‌مندان است.

برشی از کتاب

سروان سرش را تکان‌تکان داد. سیگارش رسیده بود به سر چوب‌سیگار. ته‌سیگار را با نوک انگشت از بالا فشرد و انداخت داخل زیرسیگاری کنار دستش. سروان سرش را بلند نمی‌کرد، و انگار عمد داشت صورتش دیده نشود. حالش اما خوش بود و با همان حال خوش دست برد به بسته سفید سیگار و با بی‌خیالی محض یک نخ دیگر برداشت. چوب‌سیگاری قرمز را گرفت میان مشت و سیگار را با توجه و دقت جا داد در سوراخی که حتماً به ‌قاعده تراش خورده بود؛ اگرچه در هر حال تنگ و تاریک. کبریت را آرام بالا آورد و چنان‌که بخواهد آئینی آباءاجدادی و محترم را مُراعات کند، خلالی را از جعبه درآورد و با ملایمت کشید بر پهلوی جیوه‌دار. گوگرد جرقه زد و شعله شد و با صدایی خفه گُر گرفت. سروان شعله را نزدیک کرد به نوک سیگار و هم‌زمان پُک زد تا آتش برود به جان توتون. شهریار سرش را انداخت پایین تا اجازه بدهد سروان آئینش را با دل‌آسودگی و خلوص تمام بر پای دارد. سروان وقتی از روشن کردن سیگار فارغ شد، دستی را که شعله کبریت در میان انگشت‌هاش بود، چند باری تکان داد. شعله فرومرد. خلال سیاه‌شده تا نیمه را انداخت داخل زیرسیگاری سفالِ کارِ لالجین که رنگ فیروزه‌ای‌اش پیدا بود. پُک عمیقی به سیگار زد و دودش را بعد از مکثی طولانی از لوله‌های دماغ پرفشار فرستاد بیرون. چنان می‌نمود که عمد دارد همه‌چیز را کِش بدهد و بازی کند. در همة این احوال اما زیرچشمی هم شهریار را می‌پایید؛ انگار فرصتی می‌ساخت تا او خودش را پیدا کند. صدای سنتور اوج گرفته بود و هم‌زمان که بوی تند دود سیگار در مشام شهریار می‌نشست، صدای مدهوش‌کنندة سنتور هم هوایی‌اش می‌کرد؛ آن‌قدر که بی‌خیال این بگیروببندها بشود و سرخود از کیوسک بزند بیرون. هرچه بادا باد. آخرِ آخرش این بود که می‌گرفتند می‌انداختندش بازداشتگاه دیگر! چی از این بهتر. می‌توانست در خلوتی و خاموشی آن‌جا خانه کند و به سرنوشتش بیندیشد؛ به سرنوشتی که در مهم‌ترین بزنگاه زندگی برگی رو کرد که آه از نهاد او برخاست. این‌طور شاید عذاب وجدانش هم کاستی می‌گرفت. چراکه خودش هم باور نمی‌کرد عقدة رفتن مصطفی از دانش‌سرا این‌چنین سخت و جان‌کاه سر باز کند. هرچه فکر کرده بود در طول مسیر که برگردد به خانه و طور دیگری واکنش نشان بدهد تا باعث کدورت نشود و بی‌آبرویی بار نیاورد، پاهاش مجاب نشده بو د به ایستادن و واپس رفتن. چیزی می‌کشیدش به جایی نامشخص؛ می‌راندش به مقامی دور از خانه.

پیوند های خرید