نسخه آزمایشی جستجو ورود | ثبت نام

خاطرات سفیر ...: و من سفیر شدم! | خانه کتاب و ادبیات ایران
صفحات اولیه کتاب

خاطرات سفیر ...: و من سفیر شدم!

شادمهر، نیلوفر، 1359 - خاطرات دانشجویان ایرانی - فرانسه - خاطرات

پدیدآور نويسنده : شادمهر ، نیلوفر - ويراستار : دژهوست‌گنک ، اکرم
ناشر شرکت انتشارات سوره مهر (برای تماس با ناشر و خرید کتاب کلیک کنید)
شابک 978-600-03-0585-7
تاریخ نشر 13961214
قیمت 120,000
کد دیویی 378.55092
زبان کتاب فارسی
محل نشر تهران - تهران
توضیحات جلد - 224 صفحه - تالیف - چاپ 1
معرفی مختصر کتاب

کتاب «خاطرات سفیر» به روایت خانم «نیلوفر شادمهری» ماجرای بانویی محجبه است که برای تکمیل تحصیلاتش در مقطع دکتری و در رشتۀ طراحی صنعتی، ایران را به مقصد فرانسه ترک می‌کند. این کتاب با نگارشی صمیمی و ساده، ما را به خوابگاهی در پاریس می‌برد تا با رویدادها، تجربه‌ها و خاطرات این بانو شریک شویم. خاطرات یک دختر مسلمان و طبعاً متفاوت از هم‌سالان و هم‌کلاسی‌های خود که هرچند برای ادامۀ تحصیل حضور دارد، اما همانند سفیری در قلب فرانسه برای دفاع از حقیقت اسلام در تلاش و تکاپوست. مواجهۀ او با آدم‌های مختلف و اتفاقات متفاوت، این خاطرات را جذاب‌تر می‌کند، اتفاقاتی که از بدو ورود تأثیرات زیادی بر سرنوشت او و سایرین دارد. از قبول نشدنش در بهترین دانشگاه فرانسه که فقط به دلیل محجبه بودن اوست تا اتفاقاتی مثل دست ندادن با سرشناس‌ترین اساتید مرد و برگزاری دعای عهد و دعای کمیل برای یک غیر ایرانی سلیم‌النفس در اتاق خوابگاه. این کتاب با درگیر کردن ذهن نوجوانان ما چالش‌های جدیدی برای پاسخ‌دهی به سؤالات و شبهات آن‌ها رقم می‌زند و تأثیر زیادی برای تغییر نگاه آن‌ها به موضوعات روز از جمله حجاب را دارد. توصیۀ رهبری: «کتاب خاطرات سفیر را توصیه کنید که خانم‌هایتان بخوانند.» 02/11/1396

برشی از کتاب

«کم‌کم داشت حالم از اون شرایط به‌هم می‌خورد. بچه‌ها متوجه نمی‌شدن که من دارم سر کار می‌ذارمشون یا واقعا متن شعر همین‌ قدر سخیفه. خدا خدا می‌کردم که هر چه زودتر اثر فاخری که می‌شنیدیم بساطش جمع بشه. اما همیشه درست توی همین شرایط زمان کش می‌آد و واحد گذشت زمان از ثانیه به شبانه‌ روز تغییر پیدا می‌کنه. سیلون دست‌ به‌ سینه وایساده بود و داشت سعی می‌کرد عمق نداشتۀ شعر رو بفهمه! چند بار به سرم زد بهشون بگم: «ببینید بچه‌ها، این اصلا در سطحی نیست که اسمش رو شعر بذارم. طرف یه چیزی خونده رفته.» اما نمی‌شد. آبروریزی بود. بعد از اون‌ همه افاضات دربارۀ شعر و ادب پارسی و مردم ادیب کشورم، جای همچین حرفی نبود. ویدد که سمت چپ مغی نشسته بود و تا اون ‌موقع ساکت بود، گفت: «من فکر می‌کنم اصلا با معشوقش مؤدب حرف نمی‌زنه!» گفتم: «خب، البته بله، کلا شعرش جوری گفته شده که با آدم با فرهنگی طرف نباشیم!» مغی گفت: «خب، بعدش چی می‌شه؟»

پیوند های خرید