داستانهای فارسی - قرن 14 جنگ ایران و عراق، 1359 - 1367 - داستان
| پدیدآور | نويسنده : انوری ، منصور |
| ناشر | شرکت انتشارات سوره مهر (برای تماس با ناشر و خرید کتاب کلیک کنید) |
| شابک | 978-600-03-0184-2 |
| تاریخ نشر | 13941224 |
| قیمت | |
| کد دیویی | 8fa3.62 |
| زبان کتاب | فارسی |
| محل نشر | تهران - تهران |
| توضیحات | جلد 8 - 648 صفحه - تالیف - چاپ 1 |
منصور انوری صاحب اثر جادۀ جنگ است که با نگارش دوازده جلدی این اثر عنوان بلندترین رمان ایران و ادبیات انقلاب را از آن خود کرده است. جلد اول از تاریخ سوم شهریور 1320 با اشغال کشور توسط متفقین شروع می¬شود و در جلد دوزادهم در جایی که به وقایع جنگ تحمیلی می¬رسد، پایان مییابد. کتاب جادۀ جنگ بیان داستان¬گونۀ مقاومت یک کشور است که بسیار زیبا و جذاب به رشتۀ تحریر درآمده و مخاطب را مجذوب اتفاقات بی¬شمار این ایام از سال های هجوم روس در شمال شرقی تا هجوم عراق از غرب می¬کند. از فعالیت¬های مبارزین انقلاب تا خرابکاری¬های ضد انقلاب، از فرهنگ شهادت و ایثار تا به¬دست آوردن اقتدار و عزت سرزمین مادری، همه و همه در این کتاب جذاب به یادگار نقش بسته است. شخصیت اصلی داستان که در ابتدا سرباز ژاندارمری است و بعد از مدت طولانی در خارج از ایران در جنگ تحمیلی به خرمشهر برمی¬گردد. این کتاب گواه خلاقیت نویسندۀ ایرانی است که با طولانی بودن رمان همچنان مخاطب فراوان خود را دارد.
شهر، زیر قدمهای روسهای سرمست از پیروزیِ بدون درگیری، به لرزه درآمد. کمیسریها اشغال شدند. پادگان به تصرف درآمد و فرمانده نیروها، سوار بر جیپ فرماندهی، به سمت ستاد لشکر خرامید. بهنظر میرسید که روسها از وضعیت شهر، فرار فرماندهان ارشد نظامی، وضعیت اماکن و مقاومتناپذیری مردم شهر به خوبی آگاهاند! بعید نبود که عوامل نفوذی اطلاعات لازم را در اختیارشان گذاشته باشند. وضعیت چنان مینمود که گویی به خانۀ خود وارد شدهاند؛ بدون شلیک حتی یک گلوله و بدون برخورد با حتی یک حرکت اعتراضآمیز. روسها به خوبی متوجه شده بودند که قضیه مرگان یک استثنا است و استثنا قاعده پذیر نیست. مشهد به همین سادگی اشغال شد! سادهتر از آنچه حتی نیروهای خودی تصور میکردند. یک واحد نظامی نیز به تقاطع جادۀ زاهدان تهران اعزام شد و با تصرف تقاطع، در عمل، ارتباط مشهد با همه شهرها قطع شد. سرهنگ افشار در حال بازی محبوبش، بیلیارد، بود که خبر ورود روسها را برایش آوردند. او آخرین ضربهاش را به گوی روی میز وارد کرد، چوب بیلیارد را روی میز گذاشت، دکمههای یونیفورمش را بست، دستی به سبیلهای تابدادهاش کشید، سینهاش را با تکسرفه خشنی صاف کرد و گفت: «اوهوم... پس بالاخره اومدن... حرومزادهها!» افراد معدود باقیمانده در ستاد، همه در سالن بازی جمع شده و با چشمهای نگران به فرماندۀ خود زل زده بودند. سرهنگ در برابر نگاه پر استفهام آنها فقط یک جمله بر زبان آورد. پاسدارایِ تشریفات آماده باشن! وقتی اتومبیل فرمانده روس مقابل ستاد توقف کرد، پاسدارهای تشریفات و استقبال آماده بودند. فرمانده نیروهای روسی، که چند افسر سرخ و نمایندۀ استانداری همراهیاش میکردند، وارد ستاد شد و مورد احترام و استقبال قرار گرفت. افسر نگهبان، شمشیرکش پیش رفت، مقابل فرماندۀ دشمن خبردار ایستاد و با صدای رسا خیر مقدم گفت و اضافه کرد: «رویداد قابل به عرضی نیست.