داستانهای فارسی - قرن 14
| پدیدآور | نويسنده : مقانی ، مریم - ويراستار : باباگلزاده ، رامین |
| ناشر | دفتر نشر معارف (وابسته به نهاد نمایندگی مقام رهبری در دانشگاه) (برای تماس با ناشر و خرید کتاب کلیک کنید) |
| شابک | 978-600-441-289-6 |
| تاریخ نشر | 14000401 |
| قیمت | |
| کد دیویی | 8fa3.62 |
| زبان کتاب | فارسی |
| محل نشر | قم - قم |
| توضیحات | جلد - 300 صفحه - تالیف - چاپ 1 |
رکسانا بعد از وقفهای که بر اثر احساسات حضار پیش آمده بود، گفت: امشب میخواهم ترانه وسوسه نیرنگ را بخوانم. اونم فقط به افتخار دوست عزیزم. آهنگ اونو از یه ملودی قدیمی عبری برداشتم. رکسانا با آن لباس پولک دوزی قرمز و گوشوارههای حلقه پر از الماس و بسیار فریبنده جذاب به نظر میآمد، اما من قدرت این را نداشتم که از نمایشگر بزرگی که فقط تصویر چهره هراسانه بنجامین راحیل را نشان میداد، چشم بردارم به نظر من، امشب او ستاره میوزیک هال بود. چه کسی فکر میکرد روزی آن مرد، در مجللترین هتل تلآویو مجبور به باج دادن به یک هرزهی لس آنجلسی کابالیست شود؟
«صدای کشیده شدن صندلی و برخاستن صدرا بلند شد. او عصا را که فقط یک نمونۀ ساده بود و هیچکدام از حسگرهایی که روی مدل واقعی آن نصب میشد، نداشت، کف دستم گذاشت. گوشی اجرای موسیقی را در گوشم گذاشتم و گفتم: «ببینم چه ترانهای برام ریختی.» دکمۀ اجرا را زدم و دیدم صدرا آلبومی از عمرو دیاب برایم درنظر گرفته بود. سلیقهاش خوب بود. حورا وقتی هنوز در لبنان زندگی میکردیم و دختری نوجوان بود، ترانههای عمرو دیاب را زیاد گوش میکرد. آن ترانه مرا به بیست - سی سال پیش پرتاب کرد. حالا که قرار بود تا نزدیکی سارا هیچ صدایی را نشنوم، گوش دادن به ترانۀ عمرو دیاب گزینۀ قابل تحمل، بلکه مطلوبی بود. دستم را به طرف جایی که فکر میکردم صدرا ایستاده است دراز کردم و گفتم: «این مرد کر و کور رو به حبیبش برسون!» - «دارم فکر میکنم که کاش تو رو به ابوایمن لو نمیدادم. اینطوری خودم رو به دردسر انداختم. حالا باید یه کور و کرِ دیلاق و بیمصرف رو توی شهر غریب با خودم اینطرف و اونطرف بکشم!» از صفاتی که به فارسی به کار برده بود حیرت کردم و خندهام گرفت. صدرا همیشه برای شگفتزده کردن من چیزی در آستین داشت. این آخرین حرفی بود که از صدرا شنیدم. صدای ترانه را آنقدر بلند کردم که ممکن بود بعد از یک ساعت واقعاً کَرَم کند.»