داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
سالهای قبل، شاید هزاران سال پیش از این، پهلوانی زندگی میکرد که به زور بازوی خود مینازید و هرقدر هم به او میگفتند که به زور بازویش ننازد، گوش نمیکرد. تا این که اتفاقی برایش افتاد. یک روز مگسی در دماغش رفت و پهلوان هرکار کرد نتوانست مگس را بیرون کند. مگس به قدری در دماغ مرد ماند که مرد خفه شد. از آن زمان، مگس هیچوقت از بین نرفته است و هر وقت پهلوان، هنرمند یا دانشمندی مغرور میشود، مگس هزاران سال قبل از راه میرسد و دمار از روزگارش درمیآورد. این کتاب در سه فصل با عنوانهای و باز هم مگس، آخرین رویای پیرمرد نود و نه ساله و موفقیت بزرگ نویسنده به نگارش درآمده است.