داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
مادامی که روی صندلی اتاق انتظار نشسته و به نام دکتر بر سردر اتاق خیره مانده بودم، گویی دفترچه خاطراتم جلوی چشمانم ورق میخورد. به یاد عشق فراموش نشدنی خود به آرش. به یاد آن همه کتاب که به قصد تنها دیدار آرش مینوشتم. چقدر با خودم بگو بگو داشتم که عشقم را به او ابراز کنم یا نه! یادم میآید همیشه به خود میگفتم بهار! یک بار لب فرو بستن تو در مورد عشق سعید، منجر به نادیده گرفتنت شد. آیا باز هم میخواهی با سکوتت نادیده گرفته شوی؟ شاید همین احساس ناشکری از عشق پاک سعید، او را از من گرفت. این عذاب وجدانی که به جانم افتاده واقعاً یک مشاوره احتیاج دارم. با آوردن نامم توسط منشی به اتاق مشاور فراخوانده شدم. وارد اتاق شدم صدای آشنا شنیدم...