داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
سامان جمالی، هنرپیشه معروف پشت میز بزرگ در خانه ویلاییاش شسته و سرش را که پوشیده از موهای سفید و تارهایی از آن روی پیشانی بلند و چین خوردهاش ریخته بود؛ میان دستها گرفته و ناله میکرد. احساس خشکی در دهان و گلو داشت؛ لبهای خشک خود را با زبان خیس کرد. به سختی نفس میکشید. درد قفسه سینهاش، هر لحظه شدیدتر میشد. به ندرت پیش آمده بود به مرگ فکر کند؛ چون زندگی پر مشغله و شلوغی داشت که فرصت اندیشه پیرامون معنویت و جهان آخرت را به او نمیداد. همیشه از مرگ میترسید و برای فرار از آن، به هر نوع سرگرمی پناه میبرد، اما حالا احساس یاس و ناامیدی داشت.