داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
چرخ چمدانم روی زمین کشیده میشد. این بار تنها بودم. آن روزی که اعضای خانواده و فامیل در فرودگاه همراهم بودند، یک آرزوی مشترک برایم داشتند. اینکه همیشه خوشبخت باشم و از زندگی شادم لذت ببرم. سالن فرودگاه طبق روال همیشگیاش شلوغ بود. چشمهای نگرانی که برای همراهی مسافرشان نمدار میشد و لبهای خندان مسافرانی که خستهی راه بودند و با دیدن جمعیت استقبال کننده، به وجد میآمدند. همه در نظرم یک معنی میداد: ما آدمها تنها، متعلق به خودمان نیستیم.