داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«کنار تو اما...» داستان عشق و دلداگي است. نويسنده، دخترِ داستان را در شرايطي قرار ميدهد که ميان عشق و فداکاري براي ديگري، بايد يکي را انتخاب کند. در بخشي از داستان ميخوانيم: «با خودم گفتم: اين چه کاري بود کردم؟ خدا آخر و عاقبت اين کارو ختم به خير کنه، دلم نميخواست انگشترو دست چپم کنم... فقط بايد ماکان حلقه را به دستم بياندازد... دست راستم را جلو بردم...»