داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«شهربانو» تنها دختر خانواده، در 18 سالگی، در اوج زیبایی، به همراه پدر و مادرش در تهران قدیم زندگی میکند. او تصمیم میگیرد که با دوستش «فخری» به کلاس نقاشی بروند. آنها موقع برگشت از کلاس، به طور اتفاقی با پسری به نام «حبیب» برخورد میکنند. شهربانو و حبیب، بدون این که کلامی بینشان رد و بدل شود، دلباختة یکدیگر میشوند. روزی فخری از حبیب خبرهایی میآورد؛ این که او آدم درستی نیست و چشم به ناموس دیگران دارد. شهربانو باور نمیکند و علت بیان این سخنان را حسادت فخری به خویش میپندارد. شهربانو به همة خواستگارانش جواب رد میدهد، تا این که حبیب به خواستگاریش میآید و او به رغم مخالفت شدید پدر با حبیب ازدواج میکند؛ اما اتفاقاتی به وقوع میپیوندد که زندگیاش را تحت تاثیر قرار میدهد.