داستانهای کودکان (انگلیسی) شجاعت - داستان قلعهها
داستانهای کودکان (انگلیسی) شجاعت - داستان قلعهها
درست وسط يك شهر كوچك، رو به آسمان يك قلعه وجود داشت؛ قلعهاي كه هيچكس از آن بيرون نميآمد و هيچكس هم يادش نبود چرا!! حتي هيچكس هم اجازه نداشت داخل قلعه برود، تا اينكه يك روز سروكله دختري كنجكاو به نام «ايب» پيدا ميشود. او دلش ميخواهد بداند توي اين قلعه چه ميگذرد. مردم كلي قصههاي عجيب و غريب درباره قلعه ميگفتند و همين مسئله ايب را بيشتر به سمت قلعه پيش ميبرد و ... .